تبليغاتX
اسلام ایرانی
الاسلام الایرانی / IRANIAN ISLAM / ISLAM IRANIEN / اسلام ایرانی
 اسلام ایرانی !

 

 

اســــــــلام شـــــــناسی

 

پژوهش های کلامی تاریخی

بررسی ، ارزیابی و نقد

 

ISLAMOLOGY

 

Historical & Theological Studies

********

WWW.IRANOLOGI.BLOGFA.COM

WWW.FEHRESTEASAR.BLOGFA.COM

 WWW.EGHLIMECHAHAROM.BLOGFA.COM

IRANOLOGI@YAHOO.COM

*****

فهرست مطالب این دفتر :

۱- شرح حال انتقادی اندیشه ی مولف

۲-بررسی و نقد کتاب مباهله در مدینه

۳- معرفی کتاب مباهله در مدینه

۴بررسی و نقد کتاب اسلام و ایران

۵-ارزیابی دیدگاه ها : ایران ،آیین و فرهنگ 

۶-بررسی و نقد کتاب تاریخ سیاسی اسلام 

|+|  |
 شرح حال انتقادی اندیشه های مولف!

 

شرح حال انتقادی اندیشه های مولف!

ناقد :

جویا جهان بخش

 

"....آقاي افتخارزاده، پيدا و پنهان، اعتقادِ خويش را به پيوندِ درونيِ سه دوره پياپيِ تاريخِ اسلام، فرانموده‏اند: 1- روزگارِ رخدادِ سقيفه و حكومتِ برخاسته از آن (فارغ از روزگارانِ كوتاهِ حكومتِ امام علي و امام حسن ـ عليهماالسلام ـ) 2- عصر امويان 3- عهد عباسيان؛ و با ارائه شواهدي مي‏توان گفت در تبيين و اثباتِ كليت اين باورِ خويش كامياب شده‏اند

نكته‏اي شاخص در نگرشِ آقاي افتخارزاده به پديده غلوّ آن است كه ايشان تنها غلوّ را ناشي از محبتِ افراطي نديده، جنبه دشمنانه و حربه‏وار آن را نيز در نظر گرفته‏اند  و اين ديدگاهِ درستي است.

آقاي افتخارزاده در ادامه مي‏گويند: «بدون شك زندگي پيشوايان امروز زيديه و اسماعيليه توجيه تاريخي و موجود خود را در ميان همان تصاوير دروغين و جعلي مي‏يابد كه دستگاههاي تبليغاتي خلافت غصب و فقهاء دولتي وابسته، عليه آن بزرگواران [= «ائمه زيديه و اسماعيليه»] بخشيده‏اند» (ص 32).
تا اينجا سخن ايشان با شناختي كه از اَمثالِ اسماعيليگريِ آقاخاني داريم، درنگ و تأمل مي‏طلبد ولي آنجا كه مي‏افزايند: «توجيه زندگي و مواضع رهبران اماميه پس از غيبت، نيز مستلزم چنان تصاويري بود» (همان ص)، آنگونه كه من مي‏فهمم و «رهبران اماميه پس از غيبت» را اَمثالِ شيخ مفيد و طوسي و سيدِ مرتضي مي‏يابم،

سخن ايشان را پيكاري پيدا يا پنهان با اين رهبرانِ طائفه مي‏بينم، پيكاري كه شايد در طائفه اماميه بي‏سابقه باشد!

اختصاصات و شُذوذِ پاره‏اي از آراء و اقوال آقاي افتخارزاده حتي بر زبان و مصطلحاتِ ويژه نوشته‏هاي ايشان نيز سايه افكن است.

بي‏گمان، بازنگري و بازنگاريِ تاريخِ تشيّع بر پايه نظريّات - بلكه بگذاريد بگويم: مفروضاتِ - آقاي افتخارزاده، تاريخِ تازه‏اي به دست خواهد داد ولي اين تاريخ و تصوير نه تنها پشتوانه استدلالي كافي براي بقاء در ذهن و زبانِ محققان ندارد و نه تنها بخشهائي از اين چيدمانِ (Puzzle) تاريخي در دَرجِ دُرجِ هيچ عطّاري دستياب نخواهد شد!، حتّي دلائلي وجود دارد كه آن را بر هم مي‏زند و مخدوش مي‏سازد و مخالفِ واقعِ مُستَنَد، نشان مي‏دهد.
به هر روي، نمي‏توان نسبت به سبكِ خاصي كه ايشان در ترسيمِ تاريخِ اسلام و مسلمانان پي‏گرفته‏اند، بي‏اعتنا بود.
عيار سنجيِ اقوال و مطروحاتِ آقاي افتخارزاده از آنجا ضروري است كه رد يا قبول آنها، صرفا در داوريهاي ما حول رخدادهاي سياسي تاريخ اسلام و مسلمانان تأثير ندارد، بلكه حتي تا دلِ عقايد شخصيِ ما نيز دامن مي‏گسترد.
نمونه را، همان نظريه «خط اعتزال» كه ايشان طرح مي‏كنند، در صورت پذيرفته شدن پوششي از ترديد حول معارف مكتوب و منقول شيعي در هزار سال اخير مي‏كشد و ما را در تفسير و حديث و كلام و رجال و فقه، و خلاصه: همه چيز، به ترديد مي‏افكند: از كجا نه معلوم كه سند فلان حديث را خطّ اعتزال انداخته و به عنوان حديث مُرسل عرضه كرده باشد؟ از كجا نه معلوم فلان فتوا در اثر گرايشهاي خطِّ اعتزال چنين بيان شده باشد؟ از كجا نه معلوم فلان راوي را خط اعتزال عمدا تضعيف نكرده باشد؟ و هزاران هزار پرسشِ ترديد افكن ديگر.

آقاي افتخارزاده تعابير ويژه‏اي در ياد كرد گروهها و انديشه‏ها و ارباب يك روش يا منش به كار مي‏گيرند كه بازتابنده تلقّيِ ايشان از تاريخ اسلام و در خورِ درنگ و عيار سنجي است.

آقاي افتخارزاده در نگاهشان به تشيّع - به پندارِ من - سخت متأثرند از ديدگاههايِ مرحومِ دكتر علي شريعتي بويژه در تشيّع علوي و تشيّع صفويِ او. نه تنها ردِّ افكار، حتّي ردِّ اصطلاحاتِ شريعتي در نوشتارِ آقاي افتخارزاده هويداست.
در پي آن نيستم كه آقاي افتخارزاده را از منظرِ آراء با مرحومِ دكتر علي شريعتي مقايسه كنم و پيروِ او بشمارم؛ ولي انگشت نهادن بر يك نقطه را ضروري مي‏بينم: شباهتِ ديدگاهِ اين دو تن در اعتقاد به هويّت سرخ و انقلابي و انقلابگرِ تشيّع، و روندِ تاريخيِ مفروضي كه آن شور و هيجان و جهش را از تشيّع ستانده است.
همانگونه كه شريعتي از تشيّعِ سرخ و سياه سخن مي‏گفت و - به ترتيب - آنها را علوي و صفوي قلمداد مي‏كرد، آقاي افتخارزاده هم از «دو جبهه / جناح / گرايش در تشيّع» سخن مي‏گويد كه يكي انقلابي و پرشور و هيجان است، و ديگري با مداراگر با بسياري از نظامهايِ حاكم؛ اوّلي را اصيل و مذهبِ اهل بيت - عليهم‏السلام -، و دومي را دستكاري شده، قلم مي‏دهد.
شريعتي كتاب سلمان پاك ماسينيون را به فارسي ترجمه كرد. ماسينيون استاد او بود و شريعتي طيّ سالهاي 1339 - 1341 ه·· . ش. با او همكاريِ علمي داشت.(76) وي از ماسينيون تمجيد كرده و همين تمجيد و تأثّرِ او از ماسينيون، يكي از مواردي است كه منتقدانِ شريعتي بارها بر آن انگشت نهاده و آن را يادآور گرديده‏اند.(77) شايد از اتفاق باشد كه آقاي افتخارزاده مترجم كتاب ديگري از ماسينيون، به نام مباهله در مدينه، واقع شده‏اند.

تفاوتِ بارزِ آقايِ افتخارزاده و دكتر شريعتي در نگرش و پژوهش در حوزه اسلام‏شناسي و شيعه‏شناسي، به گمان من در اين است كه اوّلاً آقايِ افتخارزاده كلّا به تتبّع در مآخذ و منابعِ تاريخي و اسنادِ فرهنگي مقيّدترند و ثانيا در منابعِ اصيلِ شيعي بيش از مرحوم شريعتي توغّل كرده‏اند.(78) همينها سبب شده كه آن درجه از احساساتِ افراطي كه مرحومِ شريعتي به جاي استدلال و تحقيق به كار برده است، در نوشته‏هاي آقاي افتخارزاده ملاحظه نشود؛ ولي متأسفانه فرضيه‏گرائي بيش از حدِّ آقاي افتخارزاده و ترسيمِ احتمالاً پيشاپيشي كه از تشيّعِ انقلابيِ امامتي نزد خود داشته‏اند، سبب شده آثارِ ايشان هم از آن داوريهايِ تندِ شريعتي‏وار بي‏نصيب نماند و صبغه‏اي بپذيرد. ...بياناتِ آقاي افتخارزاده گاه از منظر قيود و نعوت و صفات و شدت و ضعفِ لحن، صبغه افراط و تفريط به خود پذيرفته است؛ چُنان كه في‏المثل مي‏گويند: «اكثر قريب به اتفاق روايات منسوب به امامان... نقل به معني و دريافت و استنباط خود اصحاب است...  روشن‏تر بگويم: ايشان در مواضع متعددي، گامهائي ازاین طريق را با استناد به گزارش مورخان و اسناد مي‏پيمايند و ناگهان يك دو گام جهشي بي‏مدرك و دليل برمي‏دارند كه از يكسو برخي «تقيد»ها و «قضاوت»هاي ويژه ايشان را دامن مي‏زند، و از سوي ديگر پژوهش ايشان را از وثاقت در خور، بي‏بهره مي‏كند". ن.ک :نقد و بررسی کتاب مباهله در مدینه .

|+|  |
  6- بررسی و نقد کتاب تاریخ سیاسی اسلام !

 

بررسی و نقد کتاب تاریخ سیاسی صدر اسلام !

 

یادآوری !

کتاب سلیم  تالیف سال ۷۶ قمری نخستین کتاب شیعه است که به یادگار مانده و در سده اخیر بارها به فارسی ترجمه شده است . من از پگاه آشنایی با این کتاب که در روزگار روشنفکری من بود بر آن شدم که این کتاب را به گونه ای آکادمیک و آن سان که شایسته اش می پنداشتم تحقیق و ترجمه کنم  و سرانجام چنین کردم و برایش مقدمه ای مفصل در شرحال کتاب و راویان آن نوشتم و آماده ی چاپ کردم . این همه در دولت رفسنجانی روی داد . کتاب سلیم که نامش را " تاریخ سیاسی صدر اسلام " گذاشته بودم  در سال ۱۳۷۵ خورشیدی برای دریافت مجوز چاپ به وزارت ارشاد در تهران رفت و با سانسور بسیار شدید روبرو شد تا انجا که از چاپ آن منصرف شدم . ناشر برآن شد تا کتاب را برای گرفتن مجوز به قم برد . چنین کرد و چاپ کتاب را ممنوع یافت ولی توانست دلیل ممنوعیت را بگیرد و گرفت و نسخه ای را به من داد . این کتاب در آغاز دولت خاتمی چاپ شد .اینک متن اظهار نظر هیات بررسی کتاب اداره ارشاد قم درباره کتاب سلیم :

                                                    ********

"اظهار نظر هیات بررسی کتاب قم راجع به کتاب تاریخ سیاسی اسلام به روایت سلیم(روایات سلیم بن قیس ۷۶-۲ هجری ) و ابان بن ابی عیاش ۱۲۸-۶۲ هجری ) ترجمه : محمودرضا افتخارزاده .

این هیات با توجه به قلم و آهنگ تند ترجمه و احتمال سوء استفاده ی جریانات تفرقه افکن از آن ، و مآلا ناسازگاری آن با اهداف بلند مدت نظام مقدس جمهوری اسلامی و سیره ی قولی و فعلی امام امت (ره ) ، انتشار این کتاب را به لحاظ سیاسی و اجتماعی - ونه از جهت علمی و عقیدتی - به مصلحت نمی داند زیرا :

اولا : نسبت به قسمت ترجمه متن کتاب سلیم ، افزون بر متن روایات و به ویژه آهنگ تند ترجمه - که می تواند زمینه ایجاد تحریک در برادران اهل سنت را فراهم آورد - تیتر های کتاب و پاورقی های آن - که از مترجم محترم است - بر این اثر می افزاید . برای نمونه ، تحلیلی بدون ذکر مستند در صفحه ۲۳۲ ، و یا " پان عربیست " دانستن نجاشی در صفحه ۲۶۴ ، که آثاری منفی به دنبال دارد .

گذشته از آنکه این کتاب نه هدایت و اطلاعات جدیدی را به عوام از شیعیان می دهد و نه توان جلوگیری از اندیشه وحدت را دارد و نه هدایت مخالفان را موجب می شود .

ثانیا : نسبت به مقدمه کتاب که از مترجم محترم است ، علاوه برآهنگ تند حساسیت برانگیز آن ، اشکالاتی چند وجود دارد . از جمله :

۱- در اولین سطر از صفحه ی ۸ ، طعنی لطیف دارد که می تواند حتی نظام مقدس جمهوری اسلامی را نیز شامل شود.

۲- در چندین جای ، از جمله در صفحات ۹ و ۷۰ ، وحدتیان روشنفکر را به انتقاد گرفته است که می تواند سیاست تقریب و وحدت نظام را زیر سوال ببرد .

۳- مهم تر آنکه در چندین جای ، از جمله در صفحات ۳۹ تا ۴۷ از " دگردیسی کلامی سیاسی تشیع " و تقسیم عالمان شیعی به اصول گرا و رادیکال و محافظه کار و مصلحت اندیش ، به گونه ای سخن می گوید که :

اولا : با دادن یک نگاه " تاریخنگری " به خواننده ، اصالت را از تشیع امروزین و اعتقادات شیعی این روزگار می ستاند .

ثانیا : اعتماد علمی را از عالمان و محققان بزرگ شیعی همچون : صدوق ، مفید و طوسی سلب کرده و کتب اعتقادی آنان را نه گویای حقایق تشیع راستین و اصیل ، بلکه تجلی تفکر مصلحت اندیشانه ی آن عالمان معرفی می کند و پر روشن است اگر سخن این بزرگان ، قربانی کردن حقیقت در پای مصلحت باشد ، دیگر چه چیزی برای تشیع امروز باقی می ماند ؟

۴- و مهمتر از همه آنکه در صفحات ۱۰ و ۴۱ ، تلویحا تحریف قرآن را به عنوان یک اصل تفکر شیعی اصیل و رادیکال پذیرفته است و این سخنی است که نه قابل قبول است و نه قابل گفتن" .

                                                              هیات بررسی کتاب قم . بهار ۱۳۷۵ خورشیدی 

                                                                                                             

 

 

                        موارد اصلاحی کتاب تاریخ سیاسی صدر اسلام به روایت سلیم بن قیس 

                                  اداره کتاب . تهران . وزارت ارشاد . ۱۳۷۵ خورشیدی

                                                      دولت اکبر رفسنجانی

ردیف                                   صفحه                 سطر                                   توضیح

۱-                                 ۴ تا ۱۱                   -                             حذف یا اصلاح شود .

۲ -                              ۸ تا ۱۳                    -                            حذف یا اصلاح شود .

۳ -                               ۱۴                        -                              حذف یا اصلاح شود.

۴ -                                  ۱۷                     ۹ تا ۲۰.                  حذف یا اصلاح شود.

۵ -                              ۱۵۶.                   ۳.                            حذف یا اصلاح شود.

۶ -                             ۱۷۷ .                ۷ تا ۱۲.                      حذف یا اصلاح شود.

۷ -                              ۱۸۲.                  ۲۲.تا اخر                  حذف یا اصلاح شود.

۸ -                             ۱۸۸.                ۱۵ و ۱۶.                    حذف یا اصلاح شود.

۹ -                              ۱۸۹.                     ۱۱.                     حذف یا اصلاح شود.

۱۰ -                            ۱۹۱-۱۹۲              ۱.                      حذف یا اصلاح شود.

۱۱ -                         ۲۰۱-۲۰۲  .       کل صفحه                   حذف یا اصلاح شود.

۱۲ -                        ۲۰۷ - ۲۱۱.          کل صفحه                 حذف یا اصلاح شود.

۱۳-                          ۲۲۰.                    ۲۲.                       حذف یا اصلاح شود.

۱۴ -                            ۲۲۶.               ۸ و ۹.                     حذف یا اصلاح شود.

۱۵ -                   از ۲۳۲  تا   ۲۶۲.                                    حذف یا اصلاح شود.

۱۶ -                                    ۲۶۳ .       ۳ تا ۷.                  حذف یا اصلاح شود.

۱۷ -                  از ۲۷۵ تا ۳۲۲.              -                        حذف یا اصلاح شود.

۱۸ -                              ۲۴۱.                ۸ تا اخر               حذف یا اصلاح شود.

۱۹ -                                 ۳۵۸.             ۱۵ .                   حذف یا اصلاح شود.

۲۰-                                ۳۶۱ .             ۱۶.                     حذف یا اصلاح شود.

۲۱ -                               ۳۶۴.               ۶.                       حذف یا اصلاح شود.

۲۲ -                   از ۳۸۳ تا ۳۸۶.         کل صفحه                حذف یا اصلاح شود.

۲۳ -                           ۴۰۴.                     ۱۵.               حذف یا اصلاح شود.

|+|  |
 بررسی و نقد کتاب: مباهله در مدینه(1)

بررسی و نقد کتاب: مباهله در مدینه

(1)

*******

پرسش:

در یکی از سامانه های اسلامی (بانک مقالات اسلامی) در مقاله ای باعنوان : "پیشینه و بنیادهای تشیع در معرض قضاوت های جدید(قسمت دوم)" به قلم آقای جویا جهانبخش ، به بررسی و ارزیابی و نقد اندیشه های شما پرداخته وسرانجام به مقایسه انتقادی شما و مرحوم دکتر شریعتی پرداخته است.آیا این مقاله را دیده اید ؟ و اگر دیده اید نظرتان چیست ؟

 قسمت اول این مقاله را پیدا کردم . تمام این مقاله در نقد شخص شماست . قسمت اول در نقد مقدمه شما بر کتاب" مباهله در مدینه "است. در این قسمت دیدگاه های کلامی تاریخی شما بررسی و نقد شده است . بی صبرانه منتظر نظر شما بر این نقادی های بسیار موشکافانه هستم .

پاسخ:

من به تازگی و اتفاقی این مقاله را دیدم  و خواندم . این بررسی و نقد در کتاب ماه/دین.دی ماه ۱۳۷۸خورشیدی / به چاپ رسیده و من در تیرماه ۱۳۸۷ خورشیدی آن را به گونه ی اتفاقی دیدم(یعنی ده سال بعد!!). این رویداد نشان ازگوشه نشینی و خلوت گزینی مطلق من دارد! یعنی که بیزار و بدور از روز و روزگار !

خواننده با شعور بداند که این ترجمه و مقدمه در سال ۱۳۶۹ خورشیدی انجام یافته است . ومن دارای اندیشه ای ایستا نبوده ام تا در همان حال و هوا بمانم. واقعیت این است که آن مقدمه در دوره روشنفکری من نوشته شده است و هرچه را در دوره روشنفکری نوشته ام به حال مصالح ملی ایران ناصواب می دانم . اگر کسی مقدمه مرا بر کتاب روضه الشهدا (ن.ک : فهرست آثار ) یا مقالات دفتر(= وبلاگ) ایران شناسی را بخواند در می یابد که تا چه اندازه دیدگاه من متحول گشته و از سراب روشنفکری رسته ام . گشودن این دفتر بهانه ای است برای نقد اندیشه هایم در دوره روشنفکری که خودم به این مهم خواهم پرداخت. نخست سزد که بدانیم دیگران چه نقد و نفی کرده اند !                                  

**********

               پيشينه و بنيادهاي تشيع در معرض قضاوت‏هاي جدید

                                    جويا جهانبخش

                                         (قسمت اول)
                        مباهله در مدينه: اسلام و مسيحيت
                               پرفسور لويي ماسينيون
                       ترجمه و مقدمه محمودرضا افتخارزاده
                                انتشارات رسالت قلم
                               تهران، چاپ اول، ۱۳۷۸

                         (منبع نقد: کتاب ماه/دین.دی ماه ۱۳۷۸خورشیدی)

                                     بسم‏الله الرحمن الرحيم
الحمدُللّه حمدَالشّاكرين والصّلاة والسّلام علي سيّدالأنبياء والمُرسَلين، محمّدٍ المصطفي، و آله الطّيّبين الطّاهرين المعصومين.
«فإنّ الرّجل مِنكُم إذا وَرَعَ في دينه و صَدَق في حَديثِهِ و أدَّي الأمانةَ و حَسَّنَ خُلقَه مَعَ النّاس، قيلَ: هذا شيعيٌّ فَيَسُرُّني ذلك» (1)
(هرگاه مردي از شما در دين خود پارسا باشد، و در گفتارش راستگو، و امانت را ادا كند و خويش را با مردم نيكو گرداند، گويند: اين مرد شيعي است؛ و اين مرا شادمان مي‏كند)
امام حسن عسكري (عليه‏السلام)
تشيع، برخلافِ آنكه گروهي كوشيدند وانمود كنند، تشكلي فرقه‏اي نبود كه با اجتماعِ مصالحِ زمان پديد آيد، يا حتي در برابرِ اصحابِ سقيفه بني‏ساعده شكل پذيرد؛ بلكه چشمه‏اي بود كه از دلِ بعثت جوشيد؛ و نه در سايه وحي، كه در دل و جان وحي جاري شد؛ و در حقيقت، حقيقتِ وحيِ رباني بود.
اين كه «شيعه» در واقع اهل سنت اند (2) و تشيع همانا طريقه مصطفوي و مرتضوي است، جانْمايه پانزده سده نگارشهايِ كلاميِ شيعي در بابِ «امامت» است، مدعايي كه در جايِ خويش ـ يعني آوردگاهِ انديشه‏هايِ كلامي ـ به تأسيِ پيشينگاني چون شيخ مفيد و علامه حلي «مي‏گويم و مي‏آيمش از عهده برون»(3)
آنچه در اينجا موردِ نظرِماست، گوشه‏اي از پيشينه تشيع و حقائقِ قوام‏دهنده انديشه شيعي است كه همواره دستاني، در نهان وآشكار، به دگرگونسازيِ آنها كوشيده‏اند.
                                             ******
كتابِ مباهله در مدينه مقدمه‏اي هَمْچَنْدِ متن، از مترجم، دارد، درباره «سرنوشت سياسي تشيع در تاريخ ـ از آغاز تا پايان سده هفتم هجري»، و متني كه گردانيده مقاله (/رساله)اي است از لويي ماسينيون درباره رخدادِ مباهله و مطالبي پيرامونِ آن. اين كتاب با حجمِ اندك و پيكرِ خُردش مباحثي فراوان و كلان را، در هر يك از دو بخش، مورد اشارت و گاه قضاوت قرار داده كه داوريِ تفصيلي در بابِ جميع آنها از حوصله چندين جلد كتاب هم بيرون است، و آنچه اينجا رقم زده مي‏شود، چه گزارشگرانه و چه ناقدانه، تنها بهانه‏اي است براي آنكه «پي آوازِ حقيقت بدويم»(4)
آقايِ محمودرضا افتخارزاده مترجمِ مقاله (/رساله)ي ماسينيون و نويسنده مقدمه كتاب، در اين مقدمه كوشيده‏اند خطوطِ برجسته رخدادهايِ سياسي و اجتماعي و فرهنگيِ اثرگذار در سرنوشتِ سياسيِ هفتصد ساله تشييع (از آغاز تا پايان سده هفتمِ هجري) را بَررَسَند.
آقاي افتخارزاده، پيدا و پنهان، اعتقادِ خويش را به پيوندِ درونيِ سه دوره پياپيِ تاريخِ اسلام، فرانموده‏اند: 1- روزگارِ رخدادِ سقيفه و حكومتِ برخاسته از آن (فارغ از روزگارانِ كوتاهِ حكومتِ امام علي و امام حسن ـ عليهماالسلام ـ) 2- عصر امويان 3- عهد عباسيان؛ و با ارائه شواهدي مي‏توان گفت در تبيين و اثباتِ كليت اين باورِ خويش كامياب شده‏اند (صص 5-26).
فرايندِ غُلوّ، فرايندِ شگفتي است كه بررسيِ آن خصوصاً در موردِ دورانِ پس از سقيفه تا غيبت و بلكه جلوتر، تا روزگارِ شيخ مفيد و شيخ طوسي، بايستگيِ راستين دارد و متاسفانه كمتر كارِ جدي و جانداري پيرامون آن صورت گرفته.
نكته‏اي شاخص در نگرشِ آقاي افتخارزاده به پديده غلوّ آن است كه ايشان تنها غلوّ را ناشي از محبتِ افراطي نديده، جنبه دشمنانه و حربه‏وار آن را نيز در نظر گرفته‏اند (نگر: ص 26 و 27)؛ و اين ديدگاهِ درستي است.
اميرالمؤمنين علي ـ عليه‏السلام ـ فرموده است: «هَلَكَ فِيَّ رَجُلان: مُحِبٌّ غالٍ، و مُبْغِضٌ قالٍ» (دو تن درباره من هلاك شدند: دوستي كه از حد گذراند و دشمني كه بيهوده سخن راند). (5)
برخي تحليلگران تفطن نورزيده‏اند كه بعضي كه در بابِ ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ «مبغض قال» بودند، خود را «محب» جلوه دادند و از راهِ «غلوّ» در اين نمايش و ادعاها و جعلهايِ غاليانه به ستيز با مذهبِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ پرداختند.
آقاي افتخارزاده بر همين نكته انگشت نهاده و از «عناصر نفوذي در فرقه‏هاي غالي» و همچنين واكنشِ پس از «تكفير و طرد و نفي» سخن رانده‏اند (ص 27)؛ سپس منشأ پاره‏اي ديدگاههايِ مخالفت‏آميزِ رهبران زيديان و مانند ايشان را با ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در تصاويرِ مخدوشي جسته‏اند كه غاليان به نامِ سيمايِ امامان ـ صلوات الله عليهم ـ برمي‏ساختند و اخبارِ نادرستي كه اين اهل غلو مي‏ساختند و مي‏پراكندند. (ص 27 و 28).
ايشان به نقدِ اتهاماتِ مطرح شده از سوي بعضي زيديان در طولِ تاريخ نزديك شده‏اند و نمونه‏وار نشان داده‏اند يحيي‏بن الحسين (245-298 ه·· . ق)، از پيشوايانِ انقلابيِ زيديه، خود تصريح كرده كه «تمام اطلاعات و اتهامات وي ناشي از اقوال و آراء فرقه‏هاي منشعب غالي و منحرف شيعي است» (ص 28). توجه به اين نكات نه تنها از جهتِ تحريِ حقائقِ تاريخي، كه ازحيثِ تفاهمِ امروزيِ زيديه و اماميه و نقدِ ميراثِ فكريِ كنونيِ زيديان مهم است.
آقاي افتخارزاده، ناهمسازيها و دوگانگيهايِ موجود در گزارشهايِ برخي متون قديم و جديد شيعي را مورد بررسي قرار داده‏اند و به عنوان مثال، تصويري را كه در آن نگين انگشتري حضرت علي ـ عليه‏السلام ـ برابر خراج شام و عراق و آفريقا دانسته شده، با تصويري كه الغاراتِ ابراهيم ثقفي و منابع متعدد ديگر از زهد امام ارائه كرده‏اند، سنجيده‏اند و ريشه ناهمسازيها را «تبليغاتِ خلافت و تحريفات فرقه‏ها» يافته‏اند كه داستانِ بهاي انگشتري را براي مخدوش كردن سيماي زهد علوي برمي‏سازد.
اين مباني، تمهيدات داوري و نظريه سپسين ايشان است مبني بر اين كه با آغاز عصر غيبت تلاشي درگرفت براي تبديل سيماي پرجنب و جوش تشيع به چهره‏اي آرام و سازگارتر با دستگاه خلافت آن زمان. لااقل مي‏توانم بگويم: من نظر آقاي افتخازراده را از خلال تعبير «دورانِ تعديل تشيع اماميه» (ص 31) و ديگر توضيحات ايشان، اينگونه دريافته‏ام.
ايشان معتقدند در اين دوره «بسياري از ميراثهاي روائي اصحاب صالح امامان، اخبار و آثار ارجاف نام گرفت و اعتبار آن رد شد. اصطلاح «ارجاف» به معناي انتشار اخبار محرك و انقلابي عدالتخواهانه است... در همين دوران... بود كه اسناد دست اول و مجموعه‏هاي روائي و اصيل امامان و مؤلفان آنها، بايكوت، جعلي و بي‏اعتبار اعلام مي‏گرديد» (ص 31) و نمونه اين «اسناد دست اول» و مهم را كتاب سليم‏بن قيس دانسته‏اند (ص 32).
كتاب سليم‏بن قيس، متني است كه ميزان اعتبار آن، از ديرباز، محل گفتگوي عالمان شيعه بوده است و هست.
آقاي افتخارزاده از «احمدبن حسين بن عبيدالله غضائري (متوفاي بين 430 يا 450 ق. ه··)» به عنوان «افراطي‏ترين عالم خط اعتزال [در تشيع]» نام برده‏اند كه كتاب سليم را بي‏اعتباز اعلام كرده و اين خط اعتزال را مبتني بر «اعتزال سياسي ـ كلامي شيعه اماميه و روي آوردن به نرمش و مماشات با مذاهب رسمي» دانسته‏اند (نگر: ص 32).
ايشان در كتابي ديگر، پيش از اين، «اعتداليون» را در برابر «جناح راديكال شيعه علويه» تلقي كرده و گفته‏اند: «به نظر مي‏رسد اين چشم‏پوشي [از «آثار و مواريثِ جناح راديكال» توسط «اعتداليون»] لازمه حيات و بقاء شيعه اماميه در تنازع بقاء با مذاهب رسمي تسنن و بخشي از تلاشهاي مجدانه‏اي بود كه علماء اماميه در برسميت شناخته شدن تشيع در كنار مذاهب رسمي تسنن از سوي خلافت بعمل مي‏آوردند».(6)
آقاي افتخارزاده در همين محلِ پسين گفته، شيخ مفيد را «بنيانگذار خط اعتدال» و احمدبن حسين بن عبيدالله غضائري را «افراطي‏ترين عالم خط اعتدال كه گويا جانش را در راه نقد و نفي جناح راديكال شيعه علويه از دست داد» و همچنين «از چهره‏هاي مجهول و مبهم خط اعتدال» معرفي كرده‏اند. (7)
از ابن غضائري، متأسفانه، آگاهيهاي زيادي در دست نداريم(8) و از همين رو اشارت پسين گفته آقاي افتخارزاده مبني بر جهل و ابهامي كه ما در باب وي داريم، از برخي داوريهاي تند ايشان در باب منشِ غضائري استوارترست!
آقاي افتخارزاده در پيشگفتار ترجمه و تدوين تازه‏اي كه از كتاب سُلَيم‏بن قيس ـ با عنوانِ اصلي «تاريخ سياسي صدر اسلام» و عنوانِ فرعيِ «اسناد سري و ممنوعه نهضت اسلام» ـ انتشار داده‏اند، بحث از غضائري و آنچه را «خط اعتدال» و «پيكار با راديكاليزم دوره حضور» ناميده‏اند، پيش كشيده و به كتاب الضعفاء منسوب به او، استناد كرده‏اند(9)، بدون آنكه رد استواري بر رأي گروهي چون آية‏الله العظمي خوئي ـ قدس سره ـ كه نسبت كتاب الضعفاء موجود را به غضائري مشكوك دانسته‏اند و بعضاً به جعلي بودن و بر ساختگي آن جزم كرده‏اند(10)، عرضه نمايند.
گذشته از آنكه تحليلهايِ آقاي افتخارزاده را مبني بر وجودِ دو خط «راديكال» و «اعتدال» و كيستيِ مصاديقشان بپذيريم يا نپذيريم، تمهيدِ اين بحث ايشان در باب نفس وجود تحريفات و دگرگونيهاي پديدآورده «دوگانگي‏ها» پذيرفتني و درخور تأمل است و همچنين بحث سپسين ايشان (ص 32) از اينكه تضاد گزارشهاي موجود حول سيرتِ برخي پيشوايان زيديان و اسماعيليان، با «تبليغات» سوء دستگاهِ «خلافت» و تصاوير دروغين و جعلي كه درباره ايشان پراكنده بي‏پيوند نيست.(11)
آقاي افتخارزاده در ادامه مي‏گويند: «بدون شك زندگي پيشوايان امروز زيديه و اسماعيليه توجيه تاريخي و موجود خود را در ميان همان تصاوير دروغين و جعلي مي‏يابد كه دستگاههاي تبليغاتي خلافت غصب و فقهاء دولتي وابسته، عليه آن بزرگواران [= «ائمه زيديه و اسماعيليه»] بخشيده‏اند» (ص 32).
تا اينجا سخن ايشان با شناختي كه از اَمثالِ اسماعيليگريِ آقاخاني داريم، درنگ و تأمل مي‏طلبد ولي آنجا كه مي‏افزايند: «توجيه زندگي و مواضع رهبران اماميه پس از غيبت، نيز مستلزم چنان تصاويري بود» (همان ص)، آنگونه كه من مي‏فهمم و «رهبران اماميه پس از غيبت» را اَمثالِ شيخ مفيد و طوسي و سيدِ مرتضي مي‏يابم، سخن ايشان را پيكاري پيدا يا پنهان با اين رهبرانِ طائفه مي‏بينم، پيكاري كه شايد در طائفه اماميه بي‏سابقه باشد!
                                                         *******
آقاي افتخارزاده در باب فهم و دريافتِ سيره امامان ـ عليهم السلام ـ به چند نكته توجه داده‏اند (صص 33-35)؛ از جمله اين كه «امامان در دوره حضور [/ پيش از غيبت] در فضا و شرايطي نبوده‏اند تا [همواره] با پيروانشان ديدار عمومي و روابط عادي و طبيعي داشته [باشند] و عقايد خويش را [آزادانه] ابراز دارند»؛ «پيروان و اصحاب امامان [نيز] افراد يك دست و داراي ظرفيتهاي همسان نبوده‏اند»، «هركدام داراي معرفت و ظرفيت خاصي بوده و به همين نسبت به امامان نزديك [يا از ايشان دور] بوده‏اند»؛ «تقيه» در آن دوران «يك ضرورت عقيدتي ـ سياسي» بوده؛ «نقل به معني و دريافت و استنباط خود اصحاب» در گزارشها دخالت دارد؛ و «تصاويري كه از امامان در اذهان پيروان دور و نزديك آن حضرات ترسيم مي‏شده و به عصرها و نسلهاي بعد منتقل مي‏گرديده با چنين مبادي و كيفيتي همراه بوده است.»
بي گمان، بدون عنايت بدين پرسمانها رهيافت به حقيقتِ سيره نظري و عملي امامان ـ عليهم‏السلام ـ شدني نيست و از همين روست كه عالمان دين، بويژه فقيهان و محدثان، يكايك اين نكات را مورد ژرفكاوي قرار داده‏اند و كوشيده‏اند تا معين دارند كدامين روايات در پرده تقيه پوشيده شده‏اند، و كدامين، صريح و بي‏پرده‏اند؛ و هر يك از راويان چه پايگاهي نسبت به ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ داشته و ميزانِ رازداني و وفاداريشان چقدر بوده است. اينها همه دغدغه شب و روزِ رجاليان و فقيهان و حديث‏پژوهان ماست و هم امروز نيز در درسهاي «خارج فقه» و نيز درسِ رجال، اهتمامي پيگير در آن مي‏رود؛ و در نفسِ آن ـ و نه لزوماً بيان آقاي افتخارزاده(12)ـ منازعتي نيست.
جايگاهِ اصلي مناقشت و منازعت آنجاست كه ايشان مي‏گويند: «همين تصورات، پشتوانه تصويرپردازي از امامان شد و در جااندازي آن تلاش گرديد و تصاوير عقيدتي اكثريت شيعه اماميه را ساخت و در اعصار بعد يك حقيقت تلقي گرديد» (ص 35).
لحن ويژه اين عبارت بر هيچ خواننده تيزبيني پوشيده نيست. علي‏الخصوص وقتي اظهارنظرِ ديگر ايشان درباره تصاويرِ عرضه شده از سويِ «خط اعتزال» و حاميانِ «نرمش و مماشات» ـ البته بنا بر قولِ ايشان ـ (نگر: صص 30-33)، در كنارِ سخنِ مذكور در فوق قرار گيرد، معنايِ تازه‏اي پديدار مي‏شود. آن معنا ـ به استنباطِ بنده ـ اين است كه بر اساسِ گزارشهايِ اصحاب كه برداشتي (يا: روايتي) ناخالص از حقيقتِ سيره بود، تصويري غيرحقيقي از سيره در اذهان نقش بست.
اگرچه، اولاً، سيرِ پيشنهاديِ ترويج اين تصوير و ماجراي خط «اعتزال» و... كه ايشان بدان معتقدند، به نظر ما سخت قابل انتقادست ـ و بدان اشارتي رفت ـ ؛ ثانياً در دست نبودنِ جميعِ ابعادِ سيره راستين همه سويه ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ «قولي است كه جملگي برآنند»، سخني ديگر باقي است؛ و آن اين كه:
آقاي افتخارزاده از روي كدامين اسناد و گزارشها دريافته‏اند كه حقيقتِ سيره چيز ديگري بوده است؟ به عبارت ديگر، درجائي كه «اكثر قريب به اتفاق روايات» را آلوده به ناخالصي مي‏دانند (ص 34) و معتقدند بر اساسِ همين گزارشها تصويري غيرحقيقي (صص 30-35) ارائه شده و مي‏شود، با كدامين اسناد به سيره و تصويرِ حقيقي راه برده و در مقايسه با آن به عيبناكيِ بنيادينِ تصويرِ موجود، پي برده‏اند؟
ايشان معتقدند تصويرِ «آرام» و «بدور از درگيري امامان»، تصويري محرف است كه بر اساسِ انظارِ آن اصحاب و تبليغِ آن «خطِ اعتزال» كذائي ساخته و ترويج گرديده (سنج: صص 30-35)؛ و علي‏القاعده اعتقاد دارند كه سيره حقيقي امامان ـ عليهم‏السلام ـ آميخته به مبارزه‏طلبي و هيجان سياسي بيشتري است.
برهمين اساس ايشان مي‏گويند: «با آغاز دوران استتار بلندمدت تاريخي [= «غيبت كبري»]... تلاش براي تعديل مواضع دوره حضور با نرمش آغاز گرديد و بدين سان بود كه عقايد و مواضع دوره حضور شكل كلامي ـ تاريخي بخود گرفت و بايگاني شد» (ص 36) و ديگر تشيع، مثلِ سابق «يك عقيده و ايمان معترض ضد سلطه و اقليت خطرناك» به‏شمار نمي‏رفت (همان ص).
به استنباطِ راقم، آقاي افتخارزاده، با اين تفاصيل صريحاً به استحاله تشيع در دوره غيبتِ كبري قائل‏اند.
ايشان در تحليلي چنين بيان مي‏دارند كه: «... تفاهم خلافت عربي و سلطنت (ايراني، ترك و تاتار و...) از همان آغاز بر اين بود كه تشيع را پس از تعديل و گرفتن تنش‏هاي تند و سازش‏ناپذير آن، به عنوان يك مذهب رسمي در كنار مذاهب دولتي تسنن بپذيرند و جهت‏گيري دوره حضور (مبني بر ستيز با جوهره خلافت غصب و رژيمهاي ستمگر در تاريخ تحت هر اسم و رسم و عنوان) را در جهت جنگهاي فرقه‏اي كلامي ـ لفظي بين عوام شيعه و سني بكار گيرند، تا هم خلافت آسوده غنوده باشد و هم سلطنت. آتش جنگهاي فرقه‏اي قرون چهارم و پنجم و ششم و... محصول چنين تدبيري است.» (ص 37).
آقاي افتخارزاده اوضاعِ جامعه شيعه را «پس از آل‏بويه و غلبه غزنويان و سلجوقيان»، «بسيار بحراني» و «جبهه‏هاي ضد شيعي قرون پنجم و ششم» را گسترده ياد مي‏كنند (ص 38) و براي نشان دادن اوج اين بحران، گستاخي «خلافت عباسي و سلطنت سلجوقي» را بر تبرئه يزيد مثال مي‏زنند (ص 38 و 39).
در اين دوره غزالي طوسي، بنابر منقول، درباره يزيدبن معاويه، حكمرانِ گجسته و ملعونِ اموي، اظهارنظري كرد كه بارها مورد اعتراض و نقد عالمانِ ديني سني و شيعي قرار گرفت؛ و آقاي افتخارزاده، اظهارنظر غزالي را، ايفاي نقش وي در راستاي توطئه پيشگفته و مسؤوليتي مي‏دانند كه از جانبِ دربار سلجوقي و خلافت عباسي برعهده او نهاده شده بود. (نگر: ص 38 و 39).
ايشان اظهارنظر غزالي را در قالب يك استفتاء ـ كه به قولِ ايشان «دولتي» است ـ نقل كرده‏اند. غزالي در اين اظهارنظر مي‏گويد كه مسلمان بودن يزيد ثابت شده ولي ثابت نشده كه مسؤولِ كشته شدن امام حسين ـ عليهم‏السلام ـ باشد. او در اين باره مي‏گويد: «[يزيد] نه به آن [= قتل] فرمان داده و نه به آن راضي بوده... تازه بر فرض ثبوت قتل حسين به فرمان و رضايت يزيد، در مذهب اهل حق، مسلماني كه مسلمان ديگر را بكشد كافر نيست و قتل... فقط يك معصيت است، و اگر قاتل بميرد چه بسا توبه كرده باشد... چگونه و به چه طريق مي‏توان دريافت كه قاتل حسين قبل از توبه مرده است؟» وي همچنين مي‏گويد كه حتي اگر لعن كسي جايز باشد ولي مسلماني اين شخص جائزاللعن را لعن نكند، از او بازخواست نخواهند كرد. سپس در باب رحمت فرستادن مي‏گويد: «اما رحمت بر يزيد، جايز است بلكه مستحب است. زيرا مگر نه اين است كه... مي‏خوانيم: پروردگارا! همه مؤمنين و مؤمنات را بيامرز... و يزيد هم فرد مؤمني بوده است» (سنج: ص 39 و 40)!
راستي چه مي‏شود كه فردي چون غزالي چنين اظهارنظر سست و بي‏پايه‏اي مي‏كند و خود را مضحكه ديده‏وران مي‏سازد؟! اولاً گزارشهايِ خود اهل سنت و تاريخنامه‏هاي ايشان، آشكارا بر اين دلالت مي‏كنند كه شهادتِ سرورِ همه مسلمانان، امام حسين ـ عليه‏السلام ـ ، با رضايت و دخالت و دستورِ يزيدبن معاويه ـ و حتي خود معاويه(13)ـ انجام شده است؛ ثانياً حتي اگر كسي ديدگاهِ شيعيان را هم در موردِ امامتِ حضرتِ سيدالشهداء ـ عليه‏السلام ـ نداشته باشد، بنا بر گزارشهاي خود سنيان و باورهاي بزرگان ايشان، قتل امام حسين ـ عليه‏السلام ـ يك معصيتِ ساده نيست و گناهي بزرگ است. ثالثاً حتي اگر از تأكيد موجود در مأثورات شيعي بر لعنِ يزيد چشم بپوشيم، چگونه از آنچه از مأثورات و اقوالِ خود اهل سنت و رفتار بزرگانشان مبني بر لعن و تفسيق و نكوهش يزيد مي‏توان چشم پوشيد؟ تا چه رسد به ترحيمِ چنين گجسته بي‏ديني!!
ابوالفرج‏ابن جوري فقيه مشهور حنبلي، با آن كه با شييعيان مودتي نداشت، بر بنياد خود معتقدات اهل سنت كتابي نوشته است به نام الرد علي المتعصب العنيد و در آن نظر كسي را كه لعن يزيد را جائز نمي‏داند، رد كرده است(14) اين كتاب ـ كه چاپ هم شده ـ (15) نمونه‏اي است براي تفطن يافتن به بي‏پايگي نظر غزالي حتي با استناد به مباني خود اهل سنت.
پس چرا غزالي دچار چنين عمل رسوا و فضحيت بارزي شده است؟
آقاي دكتر افتخارزاده، آن را در راستاي همكاري غزالي با توطئه بر ضد فرهنگ آل البيت ـ عليهم‏السلام ـ و شيعه، دانسته‏اند و نگرشهائي از دست سخن مؤلف روح‏البيان را كه مي‏گويد: «شايد اين حرفها از روي خطا در اجتهاد غزالي بوده و نه از روي دنياطلبي و رياست‏خواهي او» (ص 44)، نمي‏پذيرند.
من بنده، بي آنكه قصد تنزيه يا تبرئه غزالي را داشته باشم ـ و اصلاً او را با چنين لغزش بزرگي قابل تنزيه يا تبرئه بدانم! ـ ، چنين مي‏پندارم كه اين اظهارنظر هم يكي از سيئات تصوف در حق غزالي است.
اين نخستين بار نيست كه تصوف با توجيه‏هاي بي‏اساس و بارد و خرد ناپسند امري از امور متعين در ديانت مصطفوي را سهل وا مي‏نماياند، و فروگذاري آن يا حتي مخالفت با آن را موجه مي‏شمارد!، و غزالي هم‏چنان كه مي‏دانيم ـ پرورده و دلبسته تصوف است و جاي پاي منش صوفيانه، در آثار او، بويژه در إحياء علوم‏الدين ـ كه موسوعه ديني و فكري اوست ـ هويداست.
برخي پنداشته‏اند كه مرحوم فيض كاشاني، از آن رو جامه تهذيب بر تن احياء پوشانيد كه مي‏خواست از جهت سنيانه بودن آن را نقد و تكميل و تهذيب كند، ولي با مراجعه به متن تهذيب احياء، يعني المحجة البيضاء، معلوم مي‏شود كه همه تهذيب و نقد و اصلاحِ فيض متوجه سنيانگي احياءالعلوم نيست، بلكه به جنبه صوفيانه آن هم پرداخته است ـ و اين با آنهمه است كه فيض خود به مشربِ صوفيان گاه گرايشي داشت و البته اباطيلِ صوفيه را برنمي‏تافت.
تصوف غزالي از آنجا سرچشمه گرفت كه پدرش و همچنين مربي نخستين وي، احمد رادكاني، صوفي بودند. برادرش احمد از آغاز جواني كار را يكسره كرده رسماً داخل رشته تصوف شد؛ ولي او (/ ابوحامد محمد) پس از دگرگونيِ انديشگي‏اش در حدود چهل سالگي و آوارگيهائي كه كشيد به تصوف گرائيد و بر خوانِ معارف و منقولات و مأثورات صوفيان نشست.(16)
غزالي اگرچه به زبان قلم چنين مي‏گفت كه: «أصول التصوف أكل الحلال و الاقتداء برسول‏الله صلي‏الله عليه و آله و سلم في أخلاقه و أفعاله و أوامره و سُننه» (17)، در عمل چنان به تصوفِ عرفي زمانش پيوست كه احياء علوم‏الديناش آكنده شد از تعاليم و افكارِ صوفيانِ متعارف!
يك تورق و تصفحِ احياء علوم‏الدين نشان مي‏دهد كه غزالي تا چه پايه آشكارا زير نفوذ قصص و آموزشهاي صوفيانه است و سخن آنان كه نوشتند: «انه وضعه [= الكتاب [علي مذهب الصوفيه و ترك فيه قانون الفقه»(18) بي‏پايه و مايه نيست.
قسمتِ معتنابهي از خرده‏هائي كه مرحومِ علامه اميني (ره) و ديگران، از نظرِ شرعي، بر احياء گرفته‏اند(19)، بازگشت به همين صوفيانه‏هاي غزالي دارد.(20)
آقاي دكتر افتخارزاده درباره شخصيت تاريخي و فرهنگي غزالي چنين قلم زده‏اند
:«... غزالي وابسته به جناح شعوبيه سني ايراني است و جناح شعوبيه شيعه ايراني بعدها كوشيده تا غزالي را شيعه شعوبي نشان دهد و توهماتي در تأليفات منسوب به او ايجاد كرده است.» (ص 41). ايشان سپس با يادكردِ برخي مؤلفات منسوب به غزالي (در حاشيه همان ص)، از «دست‏كاريهايِ شيعه شعوبيه» در متن نوشتار غزالي به اين هدف كه او را «شيعه امامي جا بزنند» سخن به ميان آورده و در ادامه نوشته‏اند: «از ترفندهاي ديگر شعوبيان شيعي نگارش كتاب «سرالعالمين و كشف ما في‏الدارين» و انتساب آن به غزالي است. در اين كتاب كه از شاهكارهاي شعوبيان شيعي بشمار مي‏رود، سعي شده تا از سبك غزالي تقليد شود». (همان ص، حاشيه).
چنان كه پيداست، آقاي افتخارزاده در اين مقام، معناي خاصي را از «شعوبيه شيعه» و «شعوبيه سني» اراده مي‏كنند كه بطَبْع، بايد آن را در آثار ايشان در بابِ شعوبيه (21) بازجست، و مجالي فراخ‏تر از اين مقال طلب مي‏كند.(22) ليك درباره سرّالعالمين كه ايشان آنگونه درباره‏اش سخن گفته‏اند، باختصار مي‏گويم:
از بُن، رويكردِ آقايِ افتخارزاده به كتابِ رمزناك و رازآلود سرّالعالمين كه نقطه تأملي در حوزه نگارشهاي قديم شيعي و سني به حساب مي‏آيد، سزاوارِ تحسين است، اما گمان نمي‏رود داوريِ صحيح درباره سرّالعالمين آن اندازه كه در عملكردِ ايشان مشاهده مي‏شود، آسان و زودياب باشد، چه، اين كتاب هنوز در پوششي از ترديدها قرار دارد.

امروز ما ـ چون مرحومِ ملامحسن فيضِ كاشاني (رض)(23) و گروهي ديگر از پيشينيان ـ سرّالعالمين را ريخته خامه ابوحامد غزالي نمي‏دانيم؛ ولي تعيين ترتيب‏دهنده صورتِ كنوني هم آسان نيست، و گمانهاي مختلفي در اين زمينه طرحْ‏يافتني است. يوسف‏اليان سركيس اين كتاب را نوشته يكي از باطنيان مي‏شمرد.(24) مرحومِ همائي جعل و شهرت دادنِ آن را به نامِ غزالي «به مقاصدي از قبيل اينكه وي را طرفدار باطنيه و شيعه قلمداد كنند يا نوشته‏هاي او را به جعل خرافات و اعتقاد داشتن به موهومات بي‏اعتبار سازند»(25) مي‏داند؛ و ظاهراً اين فقره اخير نظر همائي (ره) ناظر به آن است كه «اين كتاب مطالبي راجع به جن‏گيري و تعويذات و عزايم و كيميا و سيميا و طلسمات و خواص اشجار و نباتات دارد كه هرگز از نويسنده احياءالعلوم و المنقذ من الضلال و تهافت الفلاسفه نتواند بود» (26) و «راجع به طب و معاجين و ادويه و اغذيه و اشربه چيزها دارد که از فصل جن گيري و سيميا و ليميا کمتر نيست».

در عين حال، «تناقض ها» ي موجود در کتاب « از قبيل اينکه نويسنده اش يکجا خود را شيع? خالص و جاي ديگر سنّي مذهب نشان مي­دهد». و اين که «نام از بعض کتب اهل سنت مي­برد و بخواندن آنها توصيه مي­کند» و «از ابوحيّان توحيدي سخني نقل مي­کند و طايف? الهيّه و صوفيّّ? صافيه و علماي آخرت را مي­شمارد از قبيل: حسن بصري، سفيان بن عُيينه، طائيي ظاهري، ابو حنيفه ، مالک بن اَنَس، احمد بن حنبل و امثال آنها»، دربار? انگيز? جاعل مبني بر شيعه نمائيِ غزّالي، ترديد اساسي پديد مي­آورد.

اگر به راستي شخصِ جاعل يا جاعلان مي­خواسته اند- به قولِ آقاي افتخارزاده-«غزالي را شيعه امامي جا بزنند» (ص41، حاشيه)، چرا نويسنده «اينگونه اشخاص را از علماي آخرت مي­شمارد و... به خواندن کتب اهل سنت سفارش مي­کند»؟!

بايد گفت انگيزه حقيقيِ جعلِ «سّر العالمين» هنوز در پرده اسرار مختفي[مخفي] است.

آقاي افتخارزاده، از دو گروهِ (به تعبيرِ راقمِ اين سطور) «متخالف و در عين حال سازگار/ مداراگر با دولتِ سلجوقي»، ياد کرده اند: يکي سنّياني چون راوندي، صاحبِ راحة الصّدور، که با شيعيان دشمن و ستايشگر سلجوقيان است، ديگر شيعياني چون، عبدالجليل قزويني رازي، صاحبِ نقض، که در کتاب خود سلجوقيان را دعا مي­کند.(سنج:ص45و46،متن و حاشيه).

آقايِ افتخار زاده، درعمل، دو قشرِ جامعه شيعه را در اين دوره ياد مي­کنند و در برابر هم قرار مي­دهند: يکي «قشر مرفه شهر نشين شيعه اماميه» (ص46) و ديگر «شيعيان امامي روستانشين» (ص45).

ايشان يکجا مي­گويند:« گويا در همين مقطع (سال 594) است که بين شيعيان امامي روستانشين و اسماعيليان عليه جور خلافت و زور سلطنت نوعي همکاري وجود داشته است» (ص45)؛ و جاي ديگر:« از متنِ [کتابِ نقضِ] قزويني پيداست که قشر مرفه شهرنشين شيعه اماميه که عليه اسماعيليان با سلجوقيان و خلافت عباسي همدست بوده، مورد احترام بوده اند.»(ص46،حاشيه).

ايشان خودِ عبدالجليلِ قزويني را در زمره همين قشرِ مرفّهِ پيشگفته ياد مي­کنند و از سازگاري هاي او با سلجوقيان و غزنويان درعجب شده و «مطالعه دقيق و هوشيارانه کتاب النقض» را «توصيه» نموده اند. (نگر: همانجا).

برايِ آن همکاريِ محتَملِ روستانشينانِ امامي و انقلابيانِ اسماعيلي، سَندي ذکر نکرده­اند. اين را هم که «قشر مرفه شهر نشين» و متمايز از روستاييان حاميِ آل سلجوق بوده، صاحبِ اين قلم، از نقض نمي­تواند استنباط کرد، و آقاي افتخارزاده هم مُستَنَدِ قولِ خويش را واننموده اند.

از اين همه مي گذريم و به اين هم نمي­پردازيم که ايشان مخالفتِ صاحبِ نقض و هم انديشگان او را با اسماعيليان، حمل بر همدستي با سلجوقيان و عبّاسيان مي­کنند (مدّعايي که نياز به اقامه دليلِ محکم دارد).

اساساً آقايِ افتخارزاده نظرِ مساعدي نسبت به اسماعيليان دارند(سنج:ص32) در حالي که ما معمولاً چنين نظرِ مساعدي در متونِ امايِ مَدْرَسي (Classic) مشاهده نمي­کنيم؛ البته احتمالاً آقاي افتخارزاده اين پُرسمان را با همان فرضيه «خطّ اعتزال» و مانندِ آن و «استحاله» ي پيشگفته توجيه خواهند کرد، ولي مفروضاتِ ايشان تا زماني که با نظامِ مستدلِّ تاريخ پژوهانه همراه نشود، پذيرفتني نخواهد بود و اين خط کشي هايِ موهوم در بابِ ارتباطِ خوب يا بدِ اماميانِ روستايي يا شهري با اسماعيليه هم به جايي نخواهد رسيد.

تحليلِ اسنادي مانندِ ابياتِ شمس الدين لاغري که راوندي در راحة الصّدور آورده، يعني:

                             خسروا!هست جاي باطنيان قم و کاشان و آبه و طبرش

                                   آب روي چهار يار بدار و اندرين چارجاي زن آتش

                            پس فراهان بسوز و مصلحگاه تا چهارت ثواب گردد شش،

نيازمندِ تأمل و فحص و غوررسيِ فراوان است.

مکان‌هايِ نامبرده-چُنان که از گزارش هايِ نقض هم پيداست. از مکانهايِ رِست و حضور فعاليتِ اماميان بوده است، ولي: اولاً، در بسياري از متونِ اهل سنت و اقوال ايشان امامي و اسماعيلي و زيدي خَلط شده و همه محکوم به يک حکم آمده اند؛ ثانياً، حضورِ اسماعيليان نيز در اين جايها نه تنها مُستبعَد نيست مُستَنداتِ تاريخي دارد ؛ چُنان که ابوحاتم رازي و دار و دست? او که به دعوتِ اسماعيلي نامبردارند، از همين ناحيه ري برخاسته اند.

بنابراين، همواره نبايد«اماميان» و «اسماعيليان» را آماجِ حمله مشترک و دارايِ موضع مشترک دانست. افزون بر اين همگان نيز چون راوندي نيستند که هم «باطنيان» را دشنام گويد و هم «رافضيان» (که مرادِ وي از ايشان طائفه اثنا عشري است) بدزباني کند؛ بلکه في المثل خودِ آل سلجوق که دمار از روزگارِ اسماعيليان بر مي­آوردند با اماميان معمولاً برخوردي مسالمت آميز و بسيار نرم تر داشتند.

اين از آن روست که از همان آغازِ منشِ سياسي و اجتماعيِ اماميان با اسماعيليان و زيديان متفاوت بود؛ و اين همان چيزي است که آقاي افتخارزاده نمي­پذيرند و اين منش را به «خطِ اعتزال» نسبت مي دهند؛ و الباقي...!

دقيقاً نمي دانم نظرِ آقاي افتخار زاده در بابِ نهضتِ متشيّعانه سربداران چيست ولي شايد افراز توجيهِ همراه نشدنِ فقيهي چون شهيداول با اين خيزش؛ نزد آقاي افتخارزاده، همان فرضيه خط اعتزال و مانند آن باشد. البته قابلِ ذکر است که آقاي افتخارزاده معمولاً اين مطالب را، نه زيرِ عنوانِ فرضيه ، بلکه چونان مسلَّماتِ تاريخي ياد مي­کنند.

آقاي افتخار زاده، هُشيارانه، با بهره گيري از ديباجه مناقب آل أبي طالب- عليهم السلام- نوشته محمد بن علي بن شهر آشوب سروي مازندراني (درگذشته به 588 هـ .ق.)، و مطالبِ منظمِ دسته بندي شده آن، کوشيده اند«جريان ها و جبهه هاي دولتي ضد شيعي قرون چهارم تا هفتم هجري و محتوي و مواضع آنها» (ص46) را گزارش کنند.

ديباجه مناقب اگر چه يک گزارشنامه رسميِ تاريخي نيست، آگاهي‌هايِ تاريخيِ سودمندي در بردارد که مع الأسف تاکنون کمتر مورد عنايت و کاوش و تحليلِ شيعه پژوهان قرار گرفته است.

ابن شهر آشوب دراين ديباجه، انگيزه اش را برايِ نگارش و تدوينِ مناقب باز مي­گويد و شرح مي­دهد که چگونه در زمانِ وي، برخي، نسبت به مقام و منزلتِ اميرمؤمنان، علي -عليه السلام-، کم توجهي مي­کردندو گروهي با حضرتش دشمني مي ورزيدند و دستهايي به تحريفِ صُوري و معنويِ منابعِ روائيِ اسلامي و مناقِب اهلِ بيت -عليهم السلام- و جعل و تزوير و ديگر دسائس و پليدکاري ها درعرصه فکر و فرهنگ اشتغال داشتند و مي­کوشيدند تا يادِ اهل بيت-عليهم السلام- و حقّانيّتِ امير مؤمنان -صلوات الله و سلامه عليه- از صفحه اذهان محو شود. وي خود مي­گويد که بدين سبب، انصاف پيشه نمودم و تصب را به کنار گذاشتم«و بر خود لازم گرفتم که شبهه را از حجت، و بدعت را از سنت تميز دهم، و ميانِ صحيح و سقيم، و ميان حديث و قديم، فرق نهم، و حق را از باطل، و مفضول را از فاضل، بشناسم، و حق را ياري و پيروي کنم و...» و في الجمله مي­گويد که چگونه با بهره وري از عيونِ کتبِ عامّه و خاصّه و متّفقاتِ آنها به جمع و تدوينِ مناقب کامياب گرديده است.

ابن شهر آشوب درگزارشي که از روزگار خويش و افعال واقوالِ«هاربين» و «طاعنين» و «کارهين» و «غالفين» و «عُداة» و «شُراة» و ... به دست داده از اقسامِ اغفال ها و حيله ورزي ها و رفتارهايي که با احاديث و اخبار شده با عباراتي استوار وکوبنده ياد کرده و نام سرشناسانِ برخي از جماعت ها و طوائف و افرادِ مورد اشاره اش در اين جريان ها هم در همان نسخه‌هايِ خطي- به صورتِ حاشيه بين السّطور- آمده. وضعِ دوستدارانِ خاندانِ وحي-عليهم السلام- و عالمانِ شيعيِ روزگارِ خويش را نيز وصف کرده و از ستمي که بر محبّانِ آلِ رسول- صلي الله عليه و آله وسلّم- مي­رفته، به شرح سخن گفته است. اين همه دستمايه تاريخيِ خوبي است که برايِ رقم زدنِ تاريخِ فرهنگيِ آن روزگاران به کار مي­آيد.

خوشبختانه آقاي افتخار زاده به اهميتِ اين ديباجه توجه نموده و -هرچند به ايجاز- از آن بهره ور شده اند. البته اين که ايشان اين«جريان ها و جبهه ها» يِ «ضدشيعي» و ضدِّ اهل بيت-عليهم السلام- را به صفتِ «دولتي» مُقيَّد مي­سازند، باز ناشي از روش و منشِ ويژه تاريخ نگري و تاريخ نگاريِ ايشان نشأت گرفته که موردِ مناقشتِ کليِ ماست.

باري ايشان اين «جريان ها و جبهه ها» ي ستيهنده را در دو شاخه«تحريف و تخريب مباني امامت در اسلام» و «تحريف تاريخ صدراسلام وجنگ زرگري و سفسطه وجنگ رواني» بر شمرده­اند(نگر:صص 46-48).

آقاي افتخارزاده ، همچنين ، اشاره ابن شهر آشوب به عزلت علمايِ اماميّه را با گلايه طبرسي از بعضي همروزگارانش در آغاز الإحتجاج سنجيده‌اند (نگر : صص 48و 49).

ايشان در حاشيه اين بحث ها و سنجش ها چُنين رقم زده اند:« ... مقايسه حال و هوا و دغدغه‌هاي ابن شهرآشوب (م588 ق) و طبرسي(م585 يا620ق) و قز‌ويني (م566ق) نشان مي­دهد که سياست ضد شيعي خلافت و سلطنت تا حدودي منطقه­اي بوده و در نهايت بستگي به مواضع عقيدتي، کلامي، فقهي، روايي، وسياسي علماء اماميه داشته است» (ص49، حاشيه).

سخنِ ايشان به پندارِ بنده، ابهام آميز است. گمان مي کنم منظورشان آن باشد که دو دستگاهِ خلافت و سلطنت درحوزه فعاليت هر يک از عالمانِ شيعه مثلِ طبرسي و ابن شهر آشوب و قزويني، به اقتضايِ ميزانِ خطر و ناسازگاريي که احساس مي­کرده­اند، به برخوردهايِ شيعه ستيزانه دست مي­يازيده اند.

اين نکته، فارع از چند و چونِ داوري‌هايِ ريزترِ آقاي افتخارزاده- في المثل دربابِ قزويني-، صحيح و خردپسند و ضمناً صددرصد طبيعي است. همه نظاماتِ سياسي- اجتماعيِ جهان، به تناسبِ نوع و کيفيتِ مخالفانشان به برخوردِ شديد يا ضعيف با آنها مي­پردازند.

آقاي افتخارزاده در ادامه به انگيزه مناقب نويسي و کيفيت مناقب نامه ها در آن روزگاران پرداخته و نوشته‌اند: «... درچنين دوره اي از شانتاژ تبليغاتي تحقير و تحريف و تخريب حقايق و مباني آنها بود که بخشي از علماء شيعه اماميه دست بکار شدند و به تأليف کتب فضائل ومناقب روي آوردند. در اين حرکت جديد، بار ديگر روايات غلو، محصولات فرقه ها، احزاب سياسي، شعوبي و پان عربيستي گذشته ودر اين آثار مدوّن راه يافت و همچنان باقي ماند» (ص49)، آشکارا، مدعايِ اخيرِ ايشان نيازمندِ ارزيابي و نقد و داوريِ مويْ بينانه است.

من حيثُ المجموع ، آقاي افتخارزاده در اين مقدمه کتابْ گونه، در مواردِ متعدديِ، خاصه در بعضي از توصيفاتِ آن روزگاران (في المثل در: صص49-56)، توفيقاتي به دست آورده، و بويژه از برخي تکرارهايِ ناسودمند که در شماري از نوشتارهاي معاصر در اين ابواب فراوان است، برکناراند. نيز در دست ياب کردنِ تعداديِ نمونه‌هاي روشن و روشنگر تاريخي و طرائف استشهادي کامياب اند و الحق متحمّل زحمت شده­اند. از جمل? آنها نمونه هايي است که اتفاقاً هر سه به نقل از مُروجُ الذَّهَبِ مسعودي آمده اند و براستي خواندني اند:

* «يکي از... مزدوران غير رسمي، همسايه اش را به پليس[=دستگاهِ امنيتيِ وقت] معرفي کرد که وي زنديق است. مقام امنيتي از مذهب و عقايد همسايه اش پرسيد. مزدور گفت: انه مرجيءٌ، قدريٌ، ناصبيٌ، رافضيٌّ! مقام امنيتي پرسيد: خوب چه مي­گويد؟ مزدورگفت: انه يبغضُ معاوية بن الخطاب الذي قاتل علي بن العاص! مقام امنيتي دستي به سر وريش مزدور کشيد و با خنده گفت: نمي­دانم به چه چيزت حسودي کنم! به دانش و آگاهيت نسبت به عقايد و آراء مخالفان يا به آن همه اطلاعات تو در حسب و نسب علي و معاويه!» (ص56) .

*«... در جمعي که آگاهان عصر و صاحبان ريش و عقل حضور داشتند سخن از علي و کودتاچيان بود، يکي که از همه آتشي تر بود در مورد علي به ديگران گفت : مگر علي همان ابو فاطمه نيست؟ وقتي پرسيدند: کدام فاطمه؟ گفت: خوب معلوم است، همان امرأة النبي بنت عايشه اخت معاويه! پرسيدند: جريان علي چيست؟ گفت: عرض کنم که: قتل في غزاة حنين مع النبي! اين گونه بود که شيوخ شام سوگند ياد کردند که خويشاوند و خانداني براي پيامبر اسلام که از او ارث برده باشد بجز بني اميه نمي­شناسند!« (ص55 ) .

* « معاويه بنيانگذار رژيم اموي در پيامي به امام علي بن ابي طالب [عليهماالسلام] گفت: من در جنگ با تو مردمي را بکار گرفته­ام که در ميان صدهزار نفرشان که زير فرمان من هستند، يک نفر نيست که شتر ماده را از شتر نر بازشناسد[(/ ابلغ عليا اني اقاتله بمائة الف، مافيهم من يفرق بين الناقة و الجمل !)]» (ص54) .

سودمنديِ اين نمونه ها، در ترسيمِ سيمايِ جاهليتي است که بنايِ مبارزه با فرهنگ و منشِ اهلِ بيت- عليهم السلام- بر آن، بنيان نهاده شد.

بخشِ دومِ کتابِ مباهله در مدينه و في الواقع «متنِ» آن، پارسي گردانيده مقاله (/رساله)اي است از پروفسور لوئي ماسينيون (Louis Massignon) ، مستشرقِ مشهورِ فرانسوي.

ماسينيون در مقاله (/رساله)ي «مباهله در مدينه»، به معنايِ مباهله و اعتقادِ فرقِ مختلفِ اسلامي به مباهله پرداخته است. وي مي­گويد:«سنّيان عموماً... مباهله را قبول دارند، اما به آن روي نمي­آورند. فقط حنبلي ها هستند که مباهله مي­کنند. ابن تيميّه در سالِ 705 هـ ... در دمشق عليه رفاعيه مباهله کرد.» (ص68) و سپس ضمن اشاره به «مشروعيت و اصالت مباهله نزد شيعيان»، آن را براي شيعه «تنها وسيل? ممکن در مبارزه و احتجاج با سنّيان در امر امامت و خلافت» شمرده(نگر: همان ص) که مدّعايي خنده آور و در عينِ حال مفسدتْ خيز است!

وي در توضيح تاريخِ مباهله مشهورِ صدرِ اسلام با مسيحيانِ نجران، مي­گويد:

«اين واقعيت بديهي است که محمد - صلي الله عليه و آله و سلم- در سال دهم هجري با هيئتي از مسيحيان نجران يک پيمان سياسي(=صلج نامه)[صلح] امضاء کردو مصالحه نمود.» و آنگاه يادآور مي­شود: «چنين پيداست که نويسندگان مسيحي کوشيده اند تا متن اصلي اين قرارداد تاريخي را که در کتب فتوح اسلامي نقل شده، دستکاري کنند و خواسته هاي خود را بر آن بيفزايند.»(ص72) .

ماسينيون مي­پرسد:« آيا مي توان بر اين نکته تأکيد کرد که مصالحه ميان پيامبر اسلام و مسيحيان نجران پيش از ماجراي دعوت به مباهله بوده است؟ همه کتب تاريخي مربوط به وفود (هيئت هاي سياسي- مذهبي) بر اين مسئله تأکيد دارند. در حالي که برخي کتب مغازي و فتوح (از جمله: ابويوسف وبلاذري) از اين مسئله غلفت کرده اند». وي سپس در سه بهره آنچه را «دلائل مؤکّد» خود«بر اين مسئله» مي­شمارد، ياد مي­کند(نگر: صص 73و74) .

اين دلائل به اصطلاح «مؤکّد»، گذشته از درنگ گاههايي که در تنظيم و تقريرِ آنها هست، دستِ کم ربطِ روشن و چشمگيري به پرسشِ ماسينيون ندارد ( و يا مترجم در وانماياندنِ ربطِ مطالب کامياب نشده است). اساساً، اصلي پرسش و پاسخِ مستشرق بدان هم، قدري، در تعبير، دچار ابهام است؛ ولي آنگونه که من بنده از عبارتِ ابهامْناکِ منعکس در ترجمه در مي­يابم؛ مُرادِ ماسينيون آنست که قرار دادِ مصالحه، پيش از ماجرايِ دعوت به مباهله بر قرار شده است.

ماسينيون، بخشي از بررسي خود را در بابِ کتاب مباهله شلمغاني- که البته در دست نداشته!- قرار داده و به خَيال خويش خواسته از راهِ گزارش‌هايِ ابن طاووس، به شلمغاني و کتاب او برسد.

ماجرا از چه قراراست؟

سيد حسيبِ نسيبِ بزرگوار، رضي الدّين ابوالقاسم علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن طاووس، در کتاب معروف و معتبرِ إقبال الأعمال، ماجراي مباهله رانقل مي­کند و مي­گويد که در آن روايت با اعتماد بر «أسانيدِ صحيحه و روايات صريحه»، از کتاب المباهله ي ابوالمفضّل محمد بن عبدالمطلب الشيباني و اصلِ کتابِ حسن بن اسماعيل بن اشناس بهره برد.

کتاب المباهله ي شيباني و کتابِ ابن اشناس- که کتاب عمل ذي الحجّة نام داشته است- تا آنجا که ما مي دانيم هر دو مفقوداند؛ و از اين حيث گزارشِ ابن طاووس حائز اهميت کتابشناختيِ فوق العاده اي است.

ماسينيون ذکر مي­کند که شيباني بين سال هاي 312 و 318 در روستايي در شمال موصل از شلمغاني که يکي از رهبرانِ غُلات است، اجازه نامه روايي گرفته، و سپس مي­گويد:« از آنجا که مي­دانيم وي درباره مباهله کتابي تأليف کرده، مؤکدا اين کتاب از آن شلمغاني است» (نگر:صص102و103). ماسينيون آشکارا هيچ دليلي برايِ اين اصرارِ بي وجه ارائه نمي­دهد که به فرضِ بهره‌مندي شيباني از اجاز? روايتِ شلمغاني، چرا بايد لزوماً اين روايتِ شيباني را از آنِ شلمغاني بدانيم؟!

ابوجعفر محمدبن علي شلمغاني، معروف به ابن ابي العزاقر (يا: ابن العزاقر)، در آغاز از اصحاب امام حسن عسکري- عليه السلام- بود و انحرافي نداشت، و بعدها در اثر حسادت به حسين بن روح و مقامِ نيابتش، مرتد شد. فرقه اي از غُلات را موسوم به «شَلْمَغانيّه» يا «عَزاقريّه» به او منسوب داشته اند و پاره اي از عقايدِ انحرافي منسوب به او در کتب مضبوط است.

ماسينيون، خواسته چنين جلوه دهد که ابن طاووس از اعلامِ رسيدنِ سلسله خبر به شَلْمَغاني (تازه آنگونه ماسينيون ادعا مي کند!)، پرهيز داشته و لذا هم? روات را ياد نکرده است. وي مي­گويد:« از اينجا فهميده مي­شودكه چرا... نخواسته اند نام مؤلف رساله را ذکر کنند.» (ص103).

باز اينجا پُرسماني رجالي مطرح است و آن«نيکو بودن حالت(راوي)قبل از غلو» است. چه ، «دربار? بعضي از غلات مانندِ ابوالخطّاب، طاهربن حاتم، علي بن احمد ابوالقاسم کوفي، محمد بن علي بن بلال، محمدبن علي شلمغاني و فارس ابن حاتم، گفته شده است: آنها قبل از آن که غالي شوند، از شيعيان پاک و راستگو بوده­اند که در علم رجال از اين حالت «الاستقامة قبل الغلوّ» (يعني قبل از غلوّ درراه مستقيم بودن) تعبير مي­شود» و تفصيلِ رجاليِ خاصِ خويش را طلب مي­کند.

شگفت آن که إتان کلبرگ مي­نويسد:«محتملاً ماسينيون در اين استدلال [؟!] که تأليف شيباني غير از کتاب المباهله محمد بن علي شلمغاني­نبوده و نيز اين که شيباني اين حقيقت را مخفي کرده و دليل آن نيز شهرت شلمغاني به عنوان يک شيعه غالي بوده است، بر صواب است» و باز جايِ «استدلالِ» متين و يقين آور خالي است!؛ و تازه بنا بر کدام سند گفته مي­شود که شيباني اسمِ شخصِ موردِ استنادِ خود را مخفي کرده است؟ مگر ماسينيون و کلبرگ کتابِ او را در دست دارند؟!

از بُن، با توجه به شيوه دراييِ مقبول محدّثانِ امامي، و کيفيتِ حالِ شيباني، نقل ابن طاووس نشان مي­دهد که اين روايت از روايت هاي موردِ اعتماد از شيباني بوده است.

ماسينيون در نوشته خويش وانمود کرده است که ابن اَشناس خبرِ خود را از شيباني نقل کرده (نگر:ص 102و103) . کلبرگ اين را به عنوانِ يک احتمال طرح کرده است. ولي چنين برداشتي از اصلِ نوشت? ابن طاووس،متعذّر است:

«روينا ذلک بالأسانيد الصحيحه و الروايات الصّريحة إلي أبي المفضّل محمد بن عبدالمطلب الشيباني- رحمة الله‌ـ من کتاب المباهلة و من أصل کتاب الحسن بن إسماعيل بن اشناس من کتاب عمل ذي الحجة فيما رُويناه بالطّرق الواضحة عن ذوي الهِمَم الصّالحة».

بنابراين احتمالِ کلبرگ و ادعايِ ماسينيون محملي ندارد.

دانستي است که بر وفقِ يکي از يادداشت هاي انتشار يافته علامه قزويني، ماسينيون از او در باب همين خبرِ مذکور در إقبال سؤال کرده ؛ و قزويني هم خيال کرده اسم و وجود حسن بن اسماعيل بن اشناس «ساختگي» و «موهوم» است و آن حديث هم «مصنوعي» است؛ وآن حديث را - با جسارت- ساخت? ابن طاووس- طاب ثراه- قلمداد مي­کند.!

استاد شيخ رضا استادي، در مقاله اي به طورِ مفصل و مستدلّ بر خيالِ خامِ قزويني و جسارتِ او رقمِ بطلان کشيده و شرح زندگي و ياد و سخنان ابن اشناس را در متونِ مختلفي چون تاريخ بغداد خطيب و اماليِ شيخ طوسي و مزارِ ابن مشهدي و بشارة المصطفي- صلي الله عليه و آله -لشيعة المرتضي- عليه السلام- نوشته ابوجعفرِ طبري، و سرائرِ ابن ادريس و اجازه نامه علامه حلّي به بني زهره، و ميزان الإعتدالِ ذهبي، و لسان الميزانِ ابن حجر، و سندِ صحيفه سجاديه و... نشان داده­اند. از نکاتِ قابل ملاحظه در ترجمه رساله ماسينيون- از جمله در همين بخشِ موردِ بحث- آن است که چند بار نامِ ابن طاووس به شکل «رَضي طوسي/الرضي الطوسي» درج شده(نگر:صص103و112 )که احتمالاً تحريف شده«رضي (الدّين) طاووسي(=ابن طاووس)» يا چيزي نظير آن است.

يک سؤال (/نکته ديگر) هم هست: آيا ارجاعاتِ پايِ صفحه ها به راستي از ماسينيون است؟ (مثل ارجاع به «چاپِ جديد» بحار (ص 102و...) (!) و مامقاني).

آقاي افتخار زاده، خود يادداشتي پيش از ترجمه متنِ نوشته ماسينيون گذاشته و در آن- که «ياداشتِ مترجم» نام دارد- نوشته اند: «پرفسور لويي ماسينيون فرانسوي که پرتوي کم رنگ از آفتاب مباهله را دريافته، با نگاهي آکادميک آن را به تصوير کشيده است.» (ص61)

اما آيا به حقيقت، نگاهِ ماسينيون، «آکادميک» است؟ و اصلاً کدامين نگاه و پژوهش، «آکادميک» بشمار مي­رود؟

آقاي افتخارزاده، خود-در مقدمه کتاب نهضت مختار ثقفي- نوشته­اند: «شرق شناسان غربي، در برخورد با تاريخ اسلام شيعه[=اسلام شيعي]، منابع تاريخي شيعيان را مخدوش، آلوده به غلو و احساس مند مي­يابند[=تلقي مي­کنند] و فاقد ارزش و اعتبار استناد مي­دانند و براي شناخت تاريخ سياسي شيعه به منابع سنيان روي مي­آورند. اين پندار به پژوهشگران شرقي عموماً و محققان مسلمان خصوصاً نيز راه يافته و آنان نيز... پا جاي پاي آنان [=غربيان] مي نهند و به گونه­اي مي­پژوهند و مي­نگارند که غربيان راخوش آيد... و نام اين بيماري را پژوهش آکادميک نهاده اند که مبتني بر اصول تحقيق و عدم تعهد و بي طرفي است!»

مي­نويسم: پِژوهِش ماسينيون، حتي به اين معنا هم «آکادميک» نيست!؛ زيرا علاوه بر «عدم تعهد»، به عدمِ رعايتِ بي طرفي آلوده است، و اَغراض و اَهواء ماسينيون در آن دخيل است!

درمقاله (/رساله)ي ماسينيون درنگ گاه‌هايِ متعددي هست که ما- از بيم اطاله- به بررسي تفصيليشان نمي پردازيم. نمونه را، تنها در بخشي که از«اسناد روايي-تاريخي مباهله» سخن گفته (صص75-79 ) و، با جمال و معمولاً بي توضيحِ کافي، دربار? اهميتِ گزارش ها و تأثيرِ نگرش هايِ مختلف- مثل نگرشِ «جناح غالي» (ص77)- اظهار نظر کرده است.

برخلافِ آقاي افتخارزاده که ظاهراً نگرشِ ماسينيون را، في الجمله، پسنديده­اند، نگارنده اين سطور معتقدست ماسينيون در گزارشِ خويش- بعمد يا بغير عمد- به قدسي زداييِ رخدادِ مباهله گرايش دارد و اين همان نگاهِ مستشرقانه­اي است که «پيمان سال دهم هجري» را پيماني «ميان دو قطب اقتصادي- نظامي» -به ترتيب: نجران و مدينه- تلقي مي­نمايد (سنج:ص90). ماسينيون در گزارش خويش توجه عميقي به نجران و وضعِ مسيحيان دارد(از جمله نگر: ص87 به بعد) که البته از مستشرقي چون او دور نيست؛ ولي به هر روي، شايد بتوان گفت دلبستگيِ ماسينيون به عزتِ جهانِ مسيحيت در برابر اسلام مجال داوري منصفانه را بر او تنگ کرده است.

|+|  |
 بررسی و نقد کتاب مباهله در مدینه (2)

 

بررسی و نقد کتاب مباهله در مدینه

(2)

******

 پيشينه و بنيادهاي تشيع در معرض قضاوت‏هاي جديد

                                      (قسمت دوّم)

                                      جويا جهانبخش

گمان مي‏كنم براي درك روشن مرادات ماسينيون در رساله مباهله در مدينه، بايد اندكي با خود او آشنا شد.
لويي ماسينيون (Louis Massignon) (م.1962-1883) مستشرق مشهور فرانسوي است كه علي‏الخصوص بخاطر پژوهشهايش درباره حسين‏بن‏منصور حلاج شهرت بسيار يافته.
كارهاي ماسينيون را در شاخه‏هاي مختلفي مي‏توان دسته بندي كرد؛ غير از «حلاج‏شناسي» و تصوف، احتمالا شناخته شده‏ترين زمينه كاري وي، پژوهش در باب فرق - خاصه فرق شيعه - است.
ماسينيون در زمستان 1907 براي مأموريتي باستانشناسانه راهي بغداد شد.
مدتي در عراق براي انجام اين مأموريت ماند و - به قول عبدالرحمن بدوي - در اين مدت، از تمامي مشاهد شيعه در جنوب بغداد، كربلا، نجف، كوفه و... ديدن كرد. همچنين، به ديدار از قريه سلمان پاك [در 20 كيلومتري جنوب بغداد]، رفت كه مدفن دو صحابي بزرگوار، سلمان فارسي و حذيفه، و محل بقاياي ايوان معروف كسري است. مشاهده قبر سلمان فارسي، صحابي جليل‏القدري كه از پيامبر اكرم(ص) درباره او نقل شده كه: سلمان منا اهل البيت، انگيزه‏اي براي نگارش يكي از آثار بعدي ماسينيون در اين باره شد».(50)
ظاهرا همين رخدادها و مشابهتهائي كه ميان تلقي معنوي از برخي شخصيتها در بعضي فرق بود با پاره‏اي تلقي‏هاي صوفيانه، او را به ادامه بررسيهائي در اين زمينه و بويژه درباب فرقه‏هاي غالي برانگيخت. مطالعاتي كه درباره «نصيريه» و «قرامطه» و «حلول» انجام داد(51) در پيوند با همين علائق بود؛ و به زعم نگارنده، رساله مباهله در مدينهي او هم كه با رويكردي به منابع غالي و پديده غلو - و نه با صبغه تشيع ناب-به قلم آمده، متاثر از تعلق خاطر اوست به غاليان.
دانستني است حلاج - كه شخصيت محبوب ماسينيون و محور عمده پژوهشها و نگارشهاي اوست-(52) خود از جهات مختلف با اهل غلو (/غاليان، غلات) مشتركاتي دارد و ضمنا سخت مطرود شيعه است حسين‏بن‏منصور حلاج كسي است كه ادعا كرده وكيل حضرت صاحب الامر، امام دوازدهم - عليه‏السلام و عجل‏الله تعالي في ظهوره - است. از او سخناني مبتني بر ادعاي حلول و اعجاز و رسالت و ربوبيت بهم رسيده. ابوسهل اسماعيل‏بن‏علي نوبختي، يكي از شيعياني بود كه در برابر او ايستادگي كرد و دو حكايت از رسوا شدنهاي حلاج توسط او در منابع كهن مسطور است. پدر و نياي شيخ صدوق هم در قم او را خوار ساختند و براندند. درباره حسين‏بن‏روح كه يكي از نواب حضرت صاحب الامر - صلوات الله و سلامه عليه - بوده، نقل كرده‏اند كه فتوا به اباحه قتل حلاج داد. و اين فتوا به امر آن حضرت دانسته شده عالمان شيعه در كتبشان او را ساحر و دروغزن خوانده‏اند و از توقيع وارد شده از ناحيه امام زمان - عليه السلام - در لعن حلاج ياد كرده‏اند. شيخ مفيد كتابي در رد اصحاب حلاج (/ پيروان او) نوشته و حلاج را كذاب و وضاع و بدعتگذار خوانده و از كفر و زندقه حلاجيه سخن رانده است. شيخ صدوق نيز از انحراف و كفر و ضلالت پيروان حلاج ياد نموده است.(53)
نخستين كس از شخصيتهاي طراز اول شيعه كه - دست كم در حيطه اطلاع بنده - با مداراي نسبي از حلاج ياد كرده است، خواجه نصيرالدين طوسي است، آنهم البته با توجيهي كه خود از گفتار حلاج مي‏نمايد و-به قول يكي از صوفي پژوهان معاصر - «آن... را به مدد ضمير درياوش خود تأويل و تفسير مي‏كند».(54)
خواجه در اوصاف الاشراف، در فصل مربوط به «اتحاد»، مي‏گويد:
«اتحاد نه آنست كه جماعتي قاصر نظران توهم كنند كه مراد از اتحاد يكي شدن بنده با خداي تعالي باشد. تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا. بل آنست كه همه او را بينند بي‏تكلف (نه) آنكه گويد هر چه جز اوست. از اوست، پس همه يكي است، بل چنانكه به نور تجلي او- تعالي شأنه - بينا شود، غير او را نبيند، بيننده و ديده و بينش نباشد، و همه يكي شود.
(همچنانكه) دعاي منصور حسين حلاج كه گفته است:
                                                  بيني و بينك اني ينازعني
                                                فارفع بفضلك اني من البين
مستجاب شد و انيت او از ميان برخاست، تا توانست گفت: «انا من اهوي و من اهوي انا»؛ و در اين مقام معلوم شود كه آن كس كه گفت: «انا الحق» و آن كس كه گفت: «سبحاني ما اعظم شأني»، نه دعوي الهيت كردند، بل دعوي نفي انيت خود و اثبات انيت غير خود كرده‏اند؛ و هوالمطلوب».(55)
عقيده به «حلول» و «اتحاد» - به معناي و قرائت صوفيانه اين دو مطلب، يكي از محلهاي اصلي افتراق دو طائفه متشرعه و متصوفه بوده است(56)؛ و حلاج در منابع مختلف به اعتقاد به حلول و اتحاد - به همان معناي ملحدانه و كافرانه‏اش - نامبردار است، و همين تصوير شخصيت او را به «غاليان»(57) كه آنها هم سخت مورد توجه ماسينيون هستند - پيوند مي‏دهد.
ناگفته نماند توجه ماسينيون به «سلمان» نيز از اين شائبه خالي نيست. نبايد پنداشت نگرش ماسينيون به سلمان - رضي الله عنه - و معنويت او موافق با آن حقيقت تاريخي و نگرش اصيلي است كه نزد بزرگان اماميّه چون شيخ مفيد و امثالِ او يافت مي‏شود.
غلوگرايان، تصوير درخشان‏ترين چهره‏هايِ معنويِ اسلام را تحريف مي‏كردند، و همانگونه كه بسياري به تحريف غاليانه سيمايِ اميرمؤمنان امام علي - صلوات‏الله و سلامه عليه - دست يازيدند، عدّه‏اي هم سيمايِ سلمانِ فارسي - رضي‏الله عنه - را مخدوش ساختند، و گروهي - العياذبالله - به پيامبري و حتي خداييِ سلمان قائل شدند!(58)
اكنون شايد بهتر بتوان علتِ توجهِ فراوانِ ماسينيون را به شخصيتِ سلمان دانست!
بي‏آنكه اصل را بر مستشرق نكوهي بنهم، قول يكي از معاصران را - از مقدمه‏اش بر كتابي كه از مستشرق بنام و خوشنام ترجمه كرده است - باز مي‏نويسم:
«اگر مستشرقي گفت: «ماست، سفيد است»، هميشه جاي اين احتمال را در ذهن خود نگاه داريد كه يا ماست اصلاً سفيد نيست، يا اثبات سفيدي ماست مقدمه‏اي است براي نفي سياهي از زغال.»(59)
شخصيت و گرايشهايِ ماسينيون مرا به ياد شاگردش، پُل نويا (P.N Wyia) (م.1980-1925)، و همچنين تا اندازه‏اي هانري كربن مي‏اندازد - كه از قضا پُل‏نويا شاگرد اين فردِ پسين گفته نيز بوده است.
ماسينيون بي‏ترديد نسبت به عناصري در سپهرِ تمدنِ اسلامي و بلاد مسلمانان شيفتگي داشت، و در جستجويِ جلوه‏هائي از معنويت بود، ولي اين معنويت را به سبك و پسند و دلخواه خويش مي‏جُست. رمزِ تلازم همدلي و ناهمدليِ ماسينيون با مسلمانان، در همين نكته نهفته است. همين است كه نامطبوعيِ شخصيّتِ ماسينيون را باعث آمده. دكتر محمد دسوقي، در كتابي كه در بابِ استشراق نوشته - و از قضا به قلمِ آقايِ افتخارزاده به فارسي گردانيده شده است -، مي‏گويد: «ماسينيون از خطرناكترين شرق شناسان فرانسوي شمرده مي‏شود كه به اسلام و مسلمانان در اين روزگار اسائه ادب كرده‏اند.»(60)
ماسينيون در زندگيِ خود به عنوانِ يك مسيحي به دغدغه دينيِ خاصّي دچار بود كه جنبه‏اي از آنها، تحت عنوانِ گرايش‏هاي پنهان ماسينيون به كاتوليسم»(61) ياد شده است. به ديگر سخن، ماسينيون در دلِ زندگيِ عيسويانه خويش دغدغه‏اي فرقه‏اي داشت؛ و شايد عقده دينيِ آن ساحت را به نحوي - صادق يا كاذب - در دلِ تمدّنِ مسلمانان مي‏خواست بگشايد؛ و باز شايد - و تنها: شايد - گرايشِ او به اقاويلِ حلاّج يا غُلات به سببِ آن همانندي باشد كه در گرايشهاي ايشان و نگرشِ مسيحيت كليسائي و الهيّات وجود داشته و دارد؛ مگر نه آنكه برخي از مسيحيان - العياذبالله - از اتّحادِ حضرتِ باري با مسيح - عليه السّلام - سخن گفته بودند، و از حلولِ خداوند در محلّ، و از قِدَمِ اُقنُوم.(62)
گمان من آن است كه ريشه «همدلي - ناهمدليِ» ناتمام و نيم بندِ ماسينيون را بايد در همين فضايِ انديشگي و نگرشيِ او جستجو كرد. او تحت تأثير كششِ خاصّي به تصوّف و صوفيانِ جامعه مسلمانان مي‏پرداخت و درباره آنها قلم مي‏زد؛ در زماني كه به عنوانِ عضوِ (/ دانشجويِ) انستيتوي فرانسوي آثار شرقي در قاهره تعيين شد (= 1906 م.) و به قاهره رفت، «غالبا لباس ملي مردم مصر را به تن مي‏كرد»؛ و در سفرِ ديگرش پس از 1909 هم، زماني كه در كلاسهايِ الازهر شركت مي‏نمود، «لباس مخصوص طلاب الازهر» را مي‏پوشيد.(63)
پُل‏نويا، شاگردِ ماسينيون و كُربن، بخاطرِ تحقيقاتش در تصوّف اسلامي - بويژه «زبان صوفيانه»(64) و آثارِ ابوعبدالرّحمن سُلَمي - در جهان اسلام و از جمله ايران، ناشناخته نيست. وي از اقليّتي مسيحي و آسوري زبان از شمالِ عراق بود؛ بعدها در موصل نزدِ دومينيكيان رفته و سپس در لبنان يسوعي شده و پس از آن به فرانسه مهاجرت كرده و در آنجا زيسته است. (65)
دانيل ژيماره «علاقه دائم و تقريبا انحصاريِ» پُل نويا را به تصّوفِ اسلامي / مسلمين، تلاشي براي پاسخگوئي به «مسئله‏اي شخصي» مي‏داند. وي در آغاز با يادآوريِ هجرتها و كوچهايِ مذهبي - مكانيِ نويا از «زخمي نهان و عميق» در وجود او سخن مي‏گويد و عرفان و تصوّف را تسلّي بخشِ «درد دروني گسيختگي» مي‏داند كه در نويا بوده است. سپس ژيماره، «جسورانه» از طرح و نظرِ ديگري صحبت مي‏كند: عربي عمدتا زبان اسلام است ونامداران بزرگ تفكّر عربي در طيّ تاريخ تقريبا همه مسلمان‏اند و باز براي نويايِ مسيحيِ عرب / عربي زبان نوعي مشكل وجود داشت. نويا مي‏كوشيد از طريقِ تصوّف بر آن فائق آيد و از منظري به ديدارِ جامعه اسلامي برود كه بيرون از اختلافات اعتقادي، از راهِ مشتركِ وصول به خداوند، سخن مي‏رود. در اين مرتبه از خداجويي، او نيز مي‏توانست... اسلام را از خود بداند و يكپارچگي از دست داده خود را از نو بسازد.(66)
مي‏بينيم تلّقيِ ژيماره از نويا با تلقّيِ ما از ماسينيون، خالي از همانندي نيست. البته نويا يك عرب يا كُردِ عراقي‏الاصل بود. و ماسينيون يك فرانسوي، ولي باز خلأها و عقده‏هائي بود كه مجالِ گشودنشان در آغوشِ متصوّفان / صوفياني چون حلاج دست مي‏داد، بي‏آنكه الزامي را برايِ گِروش به «عقيده اسلامي» (/ به منزله يك نظامِ كلامي) با خود داشته باشد.
چون از كُربن سخن رفت، بد نيست اشاره كنيم كُربن تفاوتي جوهرين با امثالِ ماسينيون و نويا داشت و در عين حال شباهتهائي.
هانري كُربن (م. 1978-1903) يك فيلسوف و فلسفه ورزِ اروپائي بود كه به دلائلِ فلسفي - كلامي، به پژوهش خاورشناسانه در باب انديشه شيعي روي آورده بود. كُربن هم در كنار نگرش فلسفي خود، در حوزه الهيّات مسيحي دغدغه‏هائي داشت كه بخشي از آن را مي‏توان ذيلِ عنوانِ «كربن و پروتستانيسم» مجالِ طرح داد.(67)
به هر روي، وي با دغدغه‏ها و خلأهايِ خاصّي كه با ساحتِ فلسفه‏ورزيِ آلماني هم در پيوند بود، كار مستشرقانه مي‏كرد.
شايد مهمترين وجهِ شباهتِ كُربن، ماسينيون و نويا، مَزْجي بودنِ شخصيّتِ فرهنگي آنها - از نهادهاي باختري و گرايشهاي خاوري - بود؛ برغمِ كيفيّتِ متفاوتي كه نزد هر يك از ايشان مشاهده مي‏شود.
كسي در يك مجلس سخنراني از كُربن پرسيده بود كه چه مذهبي دارد و او در پاسخ - شايد با كمي مزاح - گفته بود: «پروتستان، دوازده امامي»(68).
همين پاسخِ كُربن شايد بهترين گواه و اعتراف بر «امتزاجِ فكري - عقيدتي»اي است كه در وجودِ او رخ داده است؛ و خالي از صدق و خلوص و صفا(69) هم نيست.
بازگرديم به ماسينيون، ماسينيوني كه شخصيّتِ او را از جهتِ همين امتزاج (البته با كيفيّتي ديگر) و... در خورِ سنجش با برخي مستشرقانِ تقريبا معاصرش يافتيم.
به نظر مي‏رسد در بابِ دانشِ ماسينيون و ژرفايِ نگاه او هم مبالغه شده باشد. احتمالاً گوياترين سند درباره او بخشهائي است از نامه‏هايِ علامه محمد قزويني به تقي‏زاده. وي در نامه‏اي مي‏نويسد: «دو كتاب ماسين يون، در خصوصِ منصور حلاج؛ من هر دو را ديده‏ام و يكي از آن دو را هم دارم. هيچكدام از دو كتاب چيز چنگ به دل زني نيستند. و مملو از اغلاط فاحشه تاريخي و لغوي و غيره است... دو كتابي كه اخيرا بعد از جنگ چاپ كرده است و سركار آنها را خواسته بوديد. بخريد، بكلي از نقطه نظر يك مرد عالمي مثل سركار بي‏فايده است... صاحب اين كتاب را من شخصا مي‏شناسم جواني است بسيار بسيار طالب شهرت و نام مي‏خواهد كه كاري كرده باشد كه عالم را مبهوت نمايد و...».(70)
در نامه ديگري كه تعدادي از مستشرقان كم دانش و نامتعمق را نام برده، باز اسمِ «ماسين يونِ منصورِ حلاجي» به چشم مي‏خورد.(71)
قابل توجه است كه آقايِ افتخارزاده در هامش يكي از آثارشان به همين نامه‏هايِ قزويني به تقي‏زاده در باب ماسينيون ارجاع داده و گفته‏اند كه قزويني «بسياري از شرق‏شناسان مشهور غرب را از نزديك مي‏شناخت و از كميت و كيفيت معلومات آنان به خوبي اطلاع داشته» است.(72) خودِ آقاي افتخارزاده مي‏گويند: «ماسينيون... با نگاه تسنن به تشيع نگريسته و... تشيع را... نوعي تصوف يافته [ / تلّقي كرده] است»، و در ادامه مي‏افزايند: «دو كتاب او: سلمان پاك و مباهله در مدينه، نشان مي‏دهد با اسلام و تشيع عنادي نداشته است. بينش سني او از اسلام باعث شده تا نسبت به آثار شيعي بدبين باشد.»(73)
حال جاي اين پرسش هست كه اعتنا به رساله يك چنين شخصِ «نامتعمّق» و «بدبين» نسبت به آثارِ شيعي، او از ديگر سوگراينده به اقاويلِ صوفيانِ تندرو و غُلات كه «تشيّع» را هم نوعي «تصوّف» مي‏شمارد، درباره مباهله آنگونه كه از آقاي افتخارزاده ديده‏ايم، سزاوار است؟
دكتر دسوقي آنجا كه ماسينيون را از «خطرناكترين شرق شناسان فرانسوي»(74) خوانده، به بيراهه نرفته است؛ و بطبع ترجمه غيرِ ناقلانه رساله مباهله ماسينيون هم كاري خطرناك است، و اجازه بدهيد بگويم: تا حدّي نسنجيده.
از آقاي افتخارزاده، مجموعه‏اي آثارِ تأليفي، تصحيحي(75) و ترجمه‏اي، مي‏شناسيم در بابِ ايران، اسلام، تشيّع -
كه معمولا هم از برخي اشارات ويژه و مطالبِ خاص، و گاه شاذ، تهي نيستند.
اختصاصات و شُذوذِ پاره‏اي از آراء و اقوال آقاي افتخارزاده حتي بر زبان و مصطلحاتِ ويژه نوشته‏هاي ايشان نيز سايه افكن است.
آقاي افتخارزاده تعابير ويژه‏اي در ياد كرد گروهها و انديشه‏ها و ارباب يك روش يا منش به كار مي‏گيرند كه بازتابنده تلقّيِ ايشان از تاريخ اسلام و در خورِ درنگ و عيار سنجي است.
آنگونه كه من دريافته‏ام ايشان از دو گونه رويارويِ خلافت سخن مي‏گويند: «خلافت عربي» و «خلافتِ اسلامي»؛ و بر همين بنياد عثمان «خليفه سوم عرب» گفته شده است (نگر: ص 6 و 7). بطبع واژه‏هايِ «عرب» و «عربي» در اين كاربردها معنائي فراتر از يك مدلولِ نژاديِ عادي، افاده مي‏كنند و وانماينده فكري هستند كه آقاي افتخارزاده از تفسير و جمع‏بنديِ برخي متون و اسناد بدان رسيده‏اند، و بر همين بنياد، تحليل ايشان از رخدادِ سقيفه چنين بر قلمشان جاري شده: «نخبگان عرب بر نهضت انساني اسلام غالب آمدند» (ص 6). جاي ديگر (ص 32) تعبيرِ «خلافتِ غصب» خودنمائي مي‏كند كه با لحاظ كردنِ مدّعاي اجماعي كتبِ كلاميِ شيعه در باب استحقاقِ خلافت، معنايِ روشن و بي‏ابهامي دارد.
دو تعبير «اسلامِ امامت» (ص 7و10و20و21و56) و «اسلام محمد (صلّي‏لله عليه و آله)» (ص 14)، در مقابل اسلامِ دستگاهِ خلافت، هم نمايشگرِ صبغه‏هائي است كه ايشان در روايتهايِ موجود در آن روزگاران از اسلام مي‏بينند.
نوعي ملموس سازي و امروزينه‏گري هم در نوشته‏هايِ ايشان هست؛ به طوري كه التزامي برايِ به كار نبردنِ واژگان و تعابيرِ امروزينه در گزارشِ تاريخ، در آنها ديده نمي‏شود. تعابير و جمله‏هائي مانند «كادر منصوص امامت»، «كودتا»، «باند»، «تحت پيگرد شديد»، «روشنفكران بر يده و خود فروخته»، «خانه‏هاي تيمي شيعيان»، «بايكوت مطلق اقتصادي - فرهنگي»، «فشار پليسي بر سرتاسر دوران امامت»، «به مراكز پليس مدينه معرّفي كنند»، «كادرهاي شيعه اماميّه»، «جوّ غليظ پليسي و خفقان»، «تيپ‏شناسي اصحاب و پيروان امامان»، «اصول... راديكال شيعه اماميّه»، «پليس امنيتي» و... در نوشته آقاي افتخارزاده (ص 8و9و11و16-18و22و25و30و31و33و50و56)، يادآورِ زبانِ خبري - سياسيِ «مدرنِ» جهانِ ماست.
بي‏آنكه فرصتي براي ارزشداوري درباره اين زبانِ روايتگري داشته باشم، يادآور مي‏گردم كه منطقِ زبانيِ آقاي افتخارزاده تا اندازه‏اي - از حيثِ ملموس سازي و امروزينه‏گري - يادآورِ منطقِ زبانيِ آقاي محمد باقر بهبودي در گزيده كافي و معاني القرآن است.
                                                          ********
بي‏گمان، بازنگري و بازنگاريِ تاريخِ تشيّع بر پايه نظريّات - بلكه بگذاريد بگويم: مفروضاتِ - آقاي افتخارزاده، تاريخِ تازه‏اي به دست خواهد داد ولي اين تاريخ و تصوير نه تنها پشتوانه استدلالي كافي براي بقاء در ذهن و زبانِ محققان ندارد و نه تنها بخشهائي از اين چيدمانِ (Puzzle) تاريخي در دَرجِ دُرجِ هيچ عطّاري دستياب نخواهد شد!، حتّي دلائلي وجود دارد كه آن را بر هم مي‏زند و مخدوش مي‏سازد و مخالفِ واقعِ مُستَنَد، نشان مي‏دهد.
به هر روي، نمي‏توان نسبت به سبكِ خاصي كه ايشان در ترسيمِ تاريخِ اسلام و مسلمانان پي‏گرفته‏اند، بي‏اعتنا بود.
عيار سنجيِ اقوال و مطروحاتِ آقاي افتخارزاده از آنجا ضروري است كه رد يا قبول آنها، صرفا در داوريهاي ما حول رخدادهاي سياسي تاريخ اسلام و مسلمانان تأثير ندارد، بلكه حتي تا دلِ عقايد شخصيِ ما نيز دامن مي‏گسترد.
نمونه را، همان نظريه «خط اعتزال» كه ايشان طرح مي‏كنند، در صورت پذيرفته شدن پوششي از ترديد حول معارف مكتوب و منقول شيعي در هزار سال اخير مي‏كشد و ما را در تفسير و حديث و كلام و رجال و فقه، و خلاصه: همه چيز، به ترديد مي‏افكند: از كجا نه معلوم كه سند فلان حديث را خطّ اعتزال انداخته و به عنوان حديث مُرسل عرضه كرده باشد؟ از كجا نه معلوم فلان فتوا در اثر گرايشهاي خطِّ اعتزال چنين بيان شده باشد؟ از كجا نه معلوم فلان راوي را خط اعتزال عمدا تضعيف نكرده باشد؟ و هزاران هزار پرسشِ ترديد افكن ديگر.
***
آقاي افتخارزاده در نگاهشان به تشيّع - به پندارِ من - سخت متأثرند از ديدگاههايِ مرحومِ دكتر علي شريعتي بويژه در تشيّع علوي و تشيّع صفويِ او. نه تنها ردِّ افكار، حتّي ردِّ اصطلاحاتِ شريعتي در نوشتارِ آقاي افتخارزاده هويداست.
در پي آن نيستم كه آقاي افتخارزاده را از منظرِ آراء با مرحومِ دكتر علي شريعتي مقايسه كنم و پيروِ او بشمارم؛ ولي انگشت نهادن بر يك نقطه را ضروري مي‏بينم: شباهتِ ديدگاهِ اين دو تن در اعتقاد به هويّت سرخ و انقلابي و انقلابگرِ تشيّع، و روندِ تاريخيِ مفروضي كه آن شور و هيجان و جهش را از تشيّع ستانده است.
همانگونه كه شريعتي از تشيّعِ سرخ و سياه سخن مي‏گفت و - به ترتيب - آنها را علوي و صفوي قلمداد مي‏كرد، آقاي افتخارزاده هم از «دو جبهه / جناح / گرايش در تشيّع» سخن مي‏گويد كه يكي انقلابي و پرشور و هيجان است، و ديگري با مداراگر با بسياري از نظامهايِ حاكم؛ اوّلي را اصيل و مذهبِ اهل بيت - عليهم‏السلام -، و دومي را دستكاري شده، قلم مي‏دهد.
شريعتي كتاب سلمان پاك ماسينيون را به فارسي ترجمه كرد. ماسينيون استاد او بود و شريعتي طيّ سالهاي 1339 - 1341 ه·· . ش. با او همكاريِ علمي داشت.(76) وي از ماسينيون تمجيد كرده و همين تمجيد و تأثّرِ او از ماسينيون، يكي از مواردي است كه منتقدانِ شريعتي بارها بر آن انگشت نهاده و آن را يادآور گرديده‏اند.(77)
شايد از اتفاق باشد كه آقاي افتخارزاده مترجم كتاب ديگري از ماسينيون، به نام مباهله در مدينه، واقع شده‏اند.
تفاوتِ بارزِ آقايِ افتخارزاده و دكتر شريعتي در نگرش و پژوهش در حوزه اسلام‏شناسي و شيعه‏شناسي، به گمان من در اين است كه اوّلاً آقايِ افتخارزاده كلّا به تتبّع در مآخذ و منابعِ تاريخي و اسنادِ فرهنگي مقيّدترند و ثانيا در منابعِ اصيلِ شيعي بيش از مرحوم شريعتي توغّل كرده‏اند.(78) همينها سبب شده كه آن درجه از احساساتِ افراطي كه مرحومِ شريعتي به جاي استدلال و تحقيق به كار برده است، در نوشته‏هاي آقاي افتخارزاده ملاحظه نشود؛ ولي متأسفانه فرضيه‏گرائي بيش از حدِّ آقاي افتخارزاده و ترسيمِ احتمالاً پيشاپيشي كه از تشيّعِ انقلابيِ امامتي نزد خود داشته‏اند، سبب شده آثارِ ايشان هم از آن داوريهايِ تندِ شريعتي‏وار بي‏نصيب نماند و صبغه‏اي بپذيرد.
مشكلِ اساسي در اين نگرش - و همچنين در نگرشِ دكتر شريعتي - به زعمِ راقم، در دو ساحتِ تاريخ پژوهي و كلام پژوهي است و از نقصانِ توشه محققّ در هر يك از اين دو شاخه ناشي مي‏شود.
اگر كسي چون استاد محمدرضا حكيمي، با همه اعتقادي كه به تشيّع سرخ و اصلاح و بيدارگري دارد، در عرصه چنين داوريها و گزارشهائي كمتر بدان «افراط و تفريط»ها دچار مي‏شود، و فرو نمي‏لغزد، به سببِ تصوّر صحيح‏تر كلامي‏اش از تشيّع است و پايبنديِ بيشترش به مشاهده سيمايِ تاريخي شيعه در چارچوب گزارشها و تحقيقات تاريخي، نه پندارها؛ و به سببِ دركِ روشني است كه از جهتگيريهايِ اهل بيت - عليهم‏السّلام - و اقتضائاتِ زمانه فراچنگ آورده، دركِ «امام در عينيّتِ جامعه».(79)
به همين اعتبار، دكتر شريعتي كه خود مي‏داند بسياري از آثارش، «نه... كارهاي علمي - تحقيقي، كه فريادهايي از سر درد، نشانه‏هايي از يك راه، تكانهايي براي بيداري»(80) بوده است، در يك «وصيّت شرعي»(81)، تهذيبِ صورت و سيرتِ اين آثار را از استاد محمدرضا حكيمي در مي‏خواهد.
***
اميد مي‏بريم خداوند، همه حقيقت جويان را در وصول به مقصود، دستگيري نمايد؛ فماالتوفيق الابالله و ما الاعتماد الاعليه و هوحسبُناو نعم الوكيل.

پاورقيها:

1- وصايا الرسول (ص) و الائمة (ع)، سيد هاشم رسولي محلاتي، چ 2، ص 414.

2- سنج: هزاره شيخ طوسي، به كوششِ علي دواني، چ 2، مؤسسه انتشارات اميركبير، ص چهل و پنج، متن و حاشيه.

3- يك لت (مصراع) است از يك چارانه (رباعي) كه هم به ظهير فاريابي و هم كمال‏الدين اسماعيل اصفهاني نسبت داده شده. سنج: امثال و حكم، دهخدا، ج 4، ص 1778 و 1779.

4- «كار ما شايد اين است

5- نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيّد جعفر شهيدي، چ8، ص 444.

۶-؟

7- نگر: همان، ص 151، پينوشت.

۸-؟

9- سنج: تاريخ سياسي صدر اسلام، انتشاراتِ رسالتِ قلم، چ 1، 1377 ه·· . ش.، ص 43.
كه ميان گل نيلوفر و قرن

10- نگر: كتاب سليم‏بن قيس الهلالي، تحقيق: الانصاري، ج 1، صص 165 - 168؛ و: تاريخ سياسي صدر اسلام، همان ص، پينوشتها.

11- چيزي كه پژوهندگان را به بازخواني تاريخ زيديان و اسماعيليان فرا مي‏خواند.

12- بياناتِ آقاي افتخارزاده گاه از منظر قيود و نعوت و صفات و شدت و ضعفِ لحن، صبغه افراط و تفريط به خود پذيرفته است؛ چُنان كه في‏المثل مي‏گويند: «اكثر قريب به اتفاق روايات منسوب به امامان... نقل به معني و دريافت و استنباط خود اصحاب است» (ص 34).

13- برخي، از سفارشهايِ معاويه به يزيد - كه در تاريخنامه‏ها نقل شده -، چُنين برداشت كرده‏اند كه معاويه يزيد را از جنگ با امام حسين - عليه‏السلام - نهي كرده، در حالي كه بالعكس، از منش و رفتارِ كلّي معاويه، و علي‏الخصوص از همان سفارشها در مي‏يابيم كه اين گجسته، نه تنها يزيد را بازنداشته، بلكه تحريض هم كرده است. سنج: وقعة‏الطّف، ابومحنف لوط‏بن يحيي‏الازدي الغامدي الكوفي، تحقيق: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغرويّ، مؤسّسة‏النّشر الاسلامي، ص 70، حاشيه 1.

14- ابن تيميّة، حياته... عقائده، صائب عبدالحميد، ط 2، ص 381 به بعد.

15- الردّالمتعصب العنيد، ابوالفرج ابن الجوزي، تحقيق: محمدكاظم المحمودي، 1403 ه·· . ق.

16- سنج: غزّالي نامه، جلال‏الدّين همائي، چ 3، 1368 ه·· . ش.، ص 399 و 400.

17- همان، ص 401.

18- سخن از ابن جوزي است در المنتظم. (نگر: الغدير، الشيخ الاميني، ج 11، ص 163).

19- نگر: الغدير، الشيخ الاميني، ج 11، صص 161- 167؛ و: المحجة‏البيضاء، صحّحه و علّق عليه: علي‏اكبر الغفاري، ج 1، صص 7 - 21.

20- همچنين درباره تأثّراتِ غزّالي از تصوّف، نگر: تصوّف و تشيّع، هاشم معروف الحسني، صص 525 - 531.

21- از آقاي افتخارزاده اين كتابها را، در بابِ شعوبيّه يا در ارتباط با پاره‏اي گرايشهايِ ايشان، مي‏شناسم: الف) شعوبيّه، ناسيوناليسم ايراني (تأليف)، دفتر نشر معارف اسلامي، قم، چ 1، 1376 ه·· . ش. ب) اسلام در ايران، شعوبيه، نهضت مقاومت ملي ايران عليه امويان و عباسيان، تأليف د.ر.ناث (و) گلدزيهر، ترجمه و تحقيق و تأليف (با همكاري محمدحسين عضدانلو)، چ 1، 1371 ه·· . ش. ج) اسلام و ايران، مذهب و مليّتِ ايراني (تأليف)، انتشارات رسالت قلم، چ 1، 1377.

22- گفتني است كه اين تعابير را پيشتر مرحوم دكتر شريعتي در تشيّع علوي و تشيّع صفوياش به كار برده است.

 

23- نگر: المحجة‏البيضاء، ج 1، ص 1.

24- نگر: معجم المطبوعات العربيّه و المعرّبة، منشورات مكتبة آية‏الله العظمي المرعشي النجفي(ره)، ج2، ص 1412.

25- غزّالي نامه، چ 3، ص 272.

26- همان، ص 273.

27- همان، همان ص .

28- همان، ص 274.

29- همان، ص 273 و 274.

30- همان، ص 274.

31- نگر: راحة الصدور و آية السرور. در تاريخ آل سلجوق، محمدبن علي‏بن سليمان الرّاوندي، به سعي و تصحيحِ محمد اقبال، ص 394 و 395.

32- نگر: مقالات تاريخي، رسول جعفريان، دفتر دوم، صص 383 - 389.

33- نگارنده اين سطور، ان شاءالرحمن، هم در نوشتاري جداگانه و هم در حواشي و مقدمه متن مصحّح و محقق مناقب - كه دست در كار انتشار آن دارد - بدين مقوله خواهد پرداخت.

34- سنج: المناقب، انتشارات علامه، قم، ج 1، ص 6 .

35- نگر: مناقب آل ابي طالب - عليهم‏السلام-، تحقيق: جويا جهانبخش، ج 1، مقدمه محقق (قريب به چاپ).

36- روشن‏تر بگويم: ايشان در مواضع متعددي، گامهائي از طريق را با استناد به گزارش مورخان و اسناد مي‏پيمايند و ناگهان يك دو گام جهشي بي‏مدرك و دليل برمي‏دارند كه از يكسو برخي «تقيد»ها و «قضاوت»هاي ويژه ايشان را دامن مي‏زند، و از سوي ديگر پژوهش ايشان را از وثاقت در خور، بي‏بهره مي‏كند.

37- دانسته نيست چرا دوبار در عنوان اين مقاله لفظِ مباهله را به صورت «مباهِلَه» به كسرهاء و فتح لام- نوشته‏اند (در: ص 57 و 63) كه آميزه‏اي است ناموزون از دو تلفّظ تازي و فارسي شده آن - كه به ترتيب به فتح هاء و لام و كسر هاء و لام - هستند.

38- سنج: اقبال الاعمال، قدم له و علّق عليه: الشيخ حسين الاعلمي، دارالحجة، قم، ص 813.

39- نگر: كتابخانه ابن طاووس، اتان كلبرگ، ترجمه رسول جعفريان و سيد علي قرائي، ص 177 و 433.

40- در صفحه 103 از مباهله در مدينه، بنادرست، «عزافريه» چاپ شده است.

41- سنج: غاليان، نعمت الله صفري فروشاني، ص 136 و 137؛ و: فرهنگ فرق اسلامي، دكتر محمد جواد مشكور، صص 257 - 263.

42- غاليان، ص 342 و 343.

43- كتابخانه ابن طاووس، ص 177.

44- نگر: مجله علوم حديث، س 4، ش 2، ص 33.

45- نگر: كتابخانه ابن طاووس، ص 433.

46- اقبال الاعمال، همان ص.

47- نگر: يادداشتهاي قزويني، ج 3، ص 8.

48- نگر: چهل مقاله، رضا استادي، صص 481 - 494.

49- نهضت مختار ثقفي، دكتر محمودرضا افتخارزاده، دفتر نشر معارف اسلامي، چ 1، 1375 ه·· .ش؛ ص 6 و 7.c

50- دايرة‏المعارف مستشرقان، عبدالرحمن

51- نگر: همان، ص 607 و 603 .

52- نگر: همان، صص 602 و 607 .

53- نگر: تصوّف و تشيّع، هاشم معروف الحسني، ترجمه سيّد محمد صادق عارف، صص 515 - 521؛ و: خيراتيّه، آقا محمدعلي‏بن وحيد بهبهاني، تحقيق: مؤسسه علامه مجدّد وحيد بهبهاني، ج 1، ص 19 و 20 و 36 و 37 و 183 - 185 و...؛ و: فضائح الصوفيّه، آقا محمدجعفربن آقا محمد علي، تحقيق: مؤسسه علامه مجدّد وحيد بهبهاني، صص 175 - 178؛ و: عرفان و تصوّف (عرفان اسلامي و عرفان التقاطي)، داود الهامي، انتشارات مكتب اسلام، صص 396 - 425.

54- اوصاف الاشراف، به تصحيح و توضيحِ نجيب مايل هروي، چ 1، ص 33.

55- همان، ص 155 و 156؛ و نيز: به اهتمام سيد مهدي شمس‏الدين، ص 95 و 96.

56- نمونه را، نگر: نهج‏الحق و كشف الصدق، العلامة الحلّي، علّق عليه: حسني‏الارموي، ص 57 و 58.

57- درباره تكيه غاليان بر مفاهيمي چون «حلول»، نگر: غاليان، نعمت الله صفري فروشاني، چ 1، فصل سوم: غُلات در آينه عقيده و عمل.

58- درباره عقائدِ غاليانه ابراز شده حولِ شخصيّتِ سلمان، نگر: فرهنگ فرق اسلامي دكتر محمد جواد مشكور، صص 229 - 234؛ و: غاليان، ص 147 و 150 و 187 و 189 و 228.

59- تصوف اسلامي و رابطه انسان و خدا، رينولد.ا. نيكلسون، ترجمه دكتر محمدرضا شفيعي كدكني، چ 2، 1374 ه·· . ش.، ص 19 .

60- سير تاريخي و ارزيابي انديشه شرق‏شناسي، دكتر محمد دسوقي، ترجمه دكتر محمودرضا افتخارزاده، ص 109 .

61- دايرة‏المعارف مستشرقان، ص 603 .

62- نگر: الباب الحادي عشر مع شرحيه، حقّقه و قدّم عليه: الدّكتور مهدي محقق، ص 21، و 19 و 17 و 286 .

63- سنج: دايرة‏المعارف مستشرقان، ص 601 و 603 .

64- نگر: دانشنامه قرآن و قرآن پژوهي، ج 1، ص 738 (مقاله «تفسير قرآني و زبان عرفاني»، به قلمِ جويا جهانبخش).

65- نسنج: معارف، پيشگفته، ص 74 و 75.

67- سنج: هانري كربن، داريوش شايگان، ترجمه باقر پرهام، صص 57 - 75.

68- متأسفانه به ياد ندارم اين مطلب را كجا خوانده‏ام يا از كه شنيده‏ام. همينقدر يادم هست كه نقلي گر: همان، ج 2، ص 2284 (مقاله «نويا، پُل»، به قلم جويا جهانبخش)؛ و: معارف، دوره دهم، ش 2و3، صص 73 - 79 (مقاله «پل نويا»، به قلم دانيل ژيماره، ترجمه اسماعيل سعادت).

66- بي‏اعتبار نبود.

69- سنج: مجموعه مقالات انجمن واره بررسي مسائل ايرانشناسي، به كوشش: علي موسوي گرمارودي، ص 30 (مقاله استاد سيّد جلال‏الدين آشتياني، با عنوانِ «نگاهي به شيعه‏شناسي و ايرانشناسي هانري كربن»).

70- سايه‏هاي كنگره، باستاني پاريزي، چ 1، ص202.

71- سنج: همان، ص 206.

72- نگر: سير تاريخي و ارزيابي انديشه شرق‏شناسي، دكتر محمد دسوقي، ترجمه دكتر محمودرضا افتخارزاده، ص 109.

73- همان، همان ص.

74- همان، همان ص.

 

75- «تصحيح»هائي كه از آقايِ افتخارزاده مي‏شناسم، عبارتند از: الباب الحادي عشر مع شرحه النافع يوم الحشر (قم، بي‏تا، بي‏نا)؛ همين متنها با افزايشِ الجامع في ترجمه النافع شهرستاني (چ 3: قم، 1376، دفتر نشر معارف اسلامي)؛ اكليل المصائبِ تنكابني. (دو مورد پيشين كه موردِ بررسيِ اينجانب قرار گرفته نماينده يك «تصحيحِ انتقاديِ فنّي» نيستند).

76- نگر: كتابشناسيِ توصيفيِ دكتر علي شريعتي، محمد اسفندياري، نشر خرّم، چ 1، ص 366 و 367.

77- سنج: همان، ص 87 و 88 و 353.

78- نظريه تشيّع علوي - تشيّع صفوي شريعتي كه رگه‏اي از آن در نگاه آقاي افتخارزاده هم هست، به وسيله ايشان، تا حدِّ زيادي، خصوصا از حيثِ تاريخي، اصلاح و تهذيب شده است.

79- نام كتابي است از استاد حكيمي (چ اول: 1359- چ هشتم: 1370، دفتر نشر فرهنگ اسلامي).

80- كتابشناسيِ توصيفيِ دكتر علي شريعتي، ص11.

81- همان، صص 9 - 13.


|+|  |
 معرفی کتاب مباهله در مدینه

                        

معرفی کتاب مباهله در مدینه

 

 كتاب ماه دين ـ سال دوم، شماره ۲۲و۲۳، مرداد و شهريور۱۳۷۸

                                                معرفي كتاب مباهله در مدينه

                                                        حسين تقوي

                                                    مباهله در مدينه

                                                    لويي ماسينيون

                                        مترجم: دكتر محمود افتخارزاده

                                      گزارشي اجمالي از واقعه مباهله:

بخش نجران با تعداد زيادي از قراء اطراف ناحيه مرزي عربستان ميان حجاز و يمن قرار دارد. در آغاز اسلام اين نقطه تنها منطقه مسيحي نشين عربستان بود كه با پشت كردن به بت‌پرستي به آئين مسيحيت گرويده بود.

در سال دهم هجري پيامبر اسلام (ص) همانند مكاتبه‌هاي ديگر با سران دول و مراكز مذهبي جهان، نامه‌اي به اسقف اعظم نجران، نماينده رسمي كليساي روم در حجاز به نام «ابوحارثه» نوشت و طي آن وي و مردمش را به اسلام دعوت كرد و تأكيد فرمود كه در صورت عدم پذيرش اسلام پرداخت جزيه الزامي خواهد بود، اين نامه توسط نمايندگاني از سوي پيامبر اسلام تسليم اسقف اعظم نجران گرديد واسقف بر اساس مشورت‌هاي خود با افراد مختلف از جمله فردي به نام شرحبيل و نظر او مبني بر اينكه احتمالاً پيامبر اسلام كه از فرزندان اسماعيل است- همان موعودي باشد كه پيشوايان مذهبي مسيحي مكرراً به او اشارت داشتند: «روزي منصب نبوت از نسل اسحاق به نسل اسماعيل منتقل مي‌شود.»

هيأتي متشكل از شصت نفر از علماي نجران و در رأس آنها خود اسقف و دو نفر ديگر از بزرگان قوم به نام‌هاي «عبدالمسيح» و «ايهم» به مدينه اعزام شدند تا پيرامون اين امر تحقيق و بررسي به عمل آورند. اينان به محضر پيامبر اسلام شرفياب شدند و با اجازه ايشان قبل از مذاكره عبادت‌هاي خود را در مسجد مدينه رو به مشرق به جاي آوردند. متن مذاكر? ميان پيامبر (ص) و آنان توسط مورخان اسلامي نقل شده است.

از جمله بهترين گزارشات، گزارشات مرحوم سيد بن طاووس در اقبال (ص۴۹۶-۵۱۳) است.

پيامبر اكرم ابتداء آنان را به پرستش خداوند يگانه و اطاعت اوامر او فراخواندند و آنان مدعي آن شدند كه اگر اسلام اين است قبلاً به اين دين ايمان داشته‌اند. حضرت از علائم اسلام سخن گفتند و پرستش صليب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد به فرزند داشتن خدا را منافي با اسلام دانستند. آنها در پاسخ ضمن پذيرش اينكه آنها مسيح را خدا مي‌دانند، دليل خود را از اين اعتقاد احياء اموات يا شفا دادن بيماران و خلق پرنده از گل توسط مسيح (ع) بيان كردند.

پيامبر اكرم (ص) با انكار ملازمه بين اين كارهاي خارق‌‌العاده و خدايي مسيح بيان فرمودند كه وي بنده‌اي بود كه از سوي خداوند اين قدرت به او اعطا شده بود. يكي از آنان پاسخ داد كه مسيح از آن جهت كه مادرش بدون ازدواج با كسي او را به دنيا آورده بود فرزند خداست، حضرت بر اساس وحي الهي كه در همان لحظه به ايشان، نازل شده پاسخ دادند كه خلقت آدم به عنوان موردي مشابه خلقت مسيح (ع) بوده است، در حالي كه بر اساس اعتقاد خود مسيحيان هم خداوند پدر آدم نيست و بنابراين اعتقاد به فرزند خدا بودن مسيح باطل است؛ مسيحيان از پذيرش چنين نتيجه‌اي منطقي سرباز زدند، مجدداً پيك وحي در اين حال نازل شد و ضمن بيان آيه‌اي از پيامبر او را از طرف خدا مأمور به انجام مباهله نمود و كيفيت اين كار را هم بيان كرد.

«فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساء كم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‌الله علي الكاذبين» (آل عمران/61):«هرگاه بعد از علم و دانشي كه (درباره مسيح به تو رسيد (باز) كساني با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آنها بگو بيائيد ما فرزندان خود را دعوت مي‌كنيم و شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نمائيم و شما هم زنان خود را، ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را، آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغ‌گويان قرار دهيم».

طرفين به اين امر براي پايان دادن به مباهله رضايت دادند و بنا شد كه فردا مباهله انجام شود.

پيامبر از ميان مسلمانان و اقوام خويش چهار نفر را برگزيد كه دراين امر با او همراهي كنند. علي‌ابن ابيطالب (ع)، فاطمه زهرا (س)، حسن (ع) و حسين (ع).

روز بعد پيامبر اكرم (ص) در حالي كه حسين در آغوش گرم او و دست حسن در دست او ، فاطمه (س) و علي (ع)‌ به ترتيب در پشت سر او قرار گرفته بودند، از خانه به سوي محل مباهله كه طبق قرار طرفين بيرون از مدينه بود، حركت كرد. اين شكل از مواجهه، هر بيننده‌اي را سخت تكان مي‌داد و لذا هيأت نجران آنگاه كه ديدند پيامبر آنچنان در عقيده و ايمان خود به آن حقيقت متعال، ثابت قدم است كه كساني را كه با همه وجود دوست دارد، در معرض اين امتحان قرار داده است از انجام مباهله دست كشيدند. اسقف اعظم آنان گفت:«اين چهره‌هايي كه مي‌بينيم اگر از خداوند درخواست كنند كه بزرگترين كو‌ه‌ها از جاي كنده شوند، فوراً اين خواسته اجابت خواهد شد. مباهله با اين انسان‌هاي نوراني و با حقيقت، احتمال نابودي همه ما را دربردارد. و بنابراين به جزيه تن دادند و صلح‌نامه‌اي بين دو طرف تنظيم شد.»

از جمله آنچه در اين ميان همچون خورشيد مي‌درخشد، فضيلت حقيقت يگانه و بي‌همتاي اميرالمؤمنين علي (ع) است كه در اين آيه از او تعبير به انفسنا يعني جان و خود پيامبر شده است. با اين آيه شريفه بابي از معارف الهي و معنوي براي تشنگان زلال توحيد و ولايت گشوده شد كه از آن به بعد همواره انواري تابناك و نفحاتي جان‌افزا به دل و روح آنان پراكنده و آنان را غرق شور و وجد و بي‌خودي نموده است. حقيقت‌طلبان و سالكان راه نور، چنان دلباخته و واله اين كلمه طيبه شده‌اند كه ضمن درك و بنياد گذاشتن معارفي عظيم و گرانبها در اتحاد حقيقت رسالت و ولايت، خود نيز در اقيانوس‌هاي نور و رحمت اين اتحاد غرقه و فاني شدند.

حادثه مباهله، زمينه‌اي بسيار مناسب و مؤثر در تحقق رويداد جاودانه غدير بود و ذهنيت جامعه اسلامي را براي پذيرش شخصيت علي (ع) به عنوان ولي مطلق مسلمانان مساعد نمود.

اين حادثه مهم نه فقط در كتب اماميه، بلكه در كتب اهل سنت همچون سيره حلبي، تاريخ يعقوبي، تفسير مفاتيح‌الغيب امام رازي، كامل‌ابن اثير، كشاف زمشخري، فتوح‌البلدان بلاذري... نيز به تفصيل ذكر و تبيين شده است.

در روزگار ما يكي از كساني كه سعي كرده است تا حدي به اين حادثه مهم و برخي ابعاد آن بپردازد خاورشناس برجسته پروفسور لويي ماسينيون است. اگر چه پرداختن به جهات مثبت و منفي اين نويسنده و قضاوت درباره او امري حائز اهميت است ليكن فرصتي ديگر مي‌طلبد و البته برخي محققان مسلمان بدان پرداخته اند.

رساله حاضر كه محصول بررسي‌هاي پروفسور ماسينيون در اين زمينه است در سال ۱۹۴۴در ميلان به چاپ رسيد. و پيش از آن وي مقاله‌اي به نام «مباهله در مدينه و فاطمه» در سال‌نامه ايرانوس (۱۹۳۸-۱۹۳۹) در پاريس منتشر كرده بود. عبدالرحمن بدوي محقق و نويسنده معاصر مصر اين كتاب را در سال ۱۹۶۳به زبان عربي در مصر به چاپ رسانيد. اين كتاب با پيشينه تاريخي مباهله به عنوان مقدمه و سپس هشت فصل سامان گرفته است. نام عربي اين كتاب المباهله في‌المدينه بين نصاري نجران و محمد (ص) سنه ۱۰ است.

در بخش پيشينه تاريخي وي سعي مي‌كند ريشه‌هاي مباهله را در نزد قوم سامي و دوره تمدن بابل به بعد به عنوان «تنها وسيله رايج و بين‌المللي براي اثبات حقيقت» نشان دهد.

نويسنده در فصل اول رساله به «معناي لغوي‌ـ اصطلاحي مباهله و چگونگي اداء آن» مي‌پردازد و با بررسي ريشه‌هاي عبري و سرياني اين كلمه و سپس جنبه صرفي آن در زبان عربي نحوه اجراي مباهله را بيان مي‌كند.

او عمل مباهله را داراي سه مرحله مي‌داند:

«نخست با نشستن دو زانو و قرار دادن دو دست بر روي آنها به گونه‌اي كه گوئي آماده حركت و مبارزه با دشمن است.

دوم، با آماده ساختن دو دست براي سوگند ياد نمودن

سوم، با بلند كردن دو دست به سوي آسمان و اداي الفاظ مخصوصه»(ص۶۸ كتاب)

در ادامه به مواردي كه پس از طلوع اسلام، ميان اهل سنت و شيعيان و دروزي‌ها به مباهله عمل شده است، اشاره مي‌كند.

در فصل دوم اشاراتي درباره آيه مربوط به مباهله، اثبات اينكه مصالحه پيامبر اكرم (ص) و مسيحيان نجران پيش از حادثه مباهله بوده است، اسناد روايي تاريخي درباره مباهله و بررسي آنها آمده است.

فصل سوم به خلاصله گزارش مباهله اختصاص دارد كه در آن به بررسي در مورد شهود مسيحي واقعه و اختلاف در آن شهود، شرايط سياسي هيأت نجران و نتايج سياسي اين واقعه مي‌پردازد.

فصل چهارم درباره نقش اقتصادي نجران و تكامل سياسي بنوحارث است.

فصل پنجم در باب راز و رمز مذهبي مباهله از منظر فرقه‌هاي غالي مانند دروزيان و خطابيان و ميميّه و عينيه و نصيريه است.

فصل ششم كتاب به تحليل كتاب مباهله از محمدبن‌علي شلمغاني مؤسس فرقه عزافريه (كه توقيع شريف حضرت حجت (ع) در لعن او صادر شد)

فصل هفتم در آداب مباهله در فرقه نصيريه است.

فصل هشتم به منابع روايي تاريخي مباهله به زبان عربي و غيره اشارت رفته است.

تسلط فراوان ماسينيون درباره فرق مختلف اسلامي و نيز شخصيت سلمان (ع) از نكات قابل توجه در اين رساله است. وي در اين كتاب با نگاهي روشمند و آگاهي فراوان نسبت به اديان و فرهنگ‌ها و تاريخ فرق و به خصوص تاريخ اسلام و فرق مختلف اسلامي سعي كرده ابعادي از واقعه مباهله را بنماياند.

موضوع مهمي كه ذهن و روح يك شيعه آگاه را در مواجه اين رساله مي‌آزارد و حتي نسبت به حقيقت جويي لويي ماسينيون دچار ترديد مي‌كند برشمردن فرقه‌هاي غالي به عنوان شيعه است در حالي كه فاصله ميان اعتقاد و مباني فكري شيعيان با غلات، چندان است كه بر هيچ انسان آشنا به موضوع باانصافي پوشيده نيست. نياز چنداني به توضيح نيست كه اين بدآموزيها و در هم‌آميختگي‌هاي ناشي از يكدست انگاري سبب اشتباهات فراوان و سوء تفاهم‌ها در شناخت نسبت به شيعيان و برخورد با آنها شده است.

متأسفانه بايد در اينجا افزود كه اين يكسان‌انديشي در متون اهل سنت هم سابقه دارد.

مترجم محترم طي مقدمه‌اي مشبع و مفصل به بحث در سرنوشت سياسي تشيع پرداخته است و اطلاعات و تحليل‌هاي فراوان و مفيدي را ارائه مي‌دهد. كه حجم آن (متجاوز از ۵۰ صفحه) و تقريباً برابر با رساله خود ماسينيون است.

بر أساس شناسنامه كتاب، به نظر مي‌آيد مترجم محترم اين كتاب را از ترجمه عربي آن به فارسي برگردانيده است.

پيش از اين از مترجم اين كتاب تأليفات و ترجمه‌هاي باارزش ديگري نيز به بازار نشر كتاب روانه شده است.

در پايان ضمن قدرداني از زحمات ايشان چند نكته را در اينجا قابل ذكر مي‌دانيم.

۱- مقدمه ترجمه محترم داراي مطالبي با ارزش، قابل استفاده و مغتنم است ليكن به نظر مي‌رسد كه حجم آن، تناسبي با اصل كتاب ندارد و جا داشت كه مترجم محترم مطالب مذكور را در حجمي كمتر مي‌نگاشت.

۲- در حالي كه چاپ اول اين كتاب همانطور كه در شناسنامه آن آمده است در سال ۱۳۷۸ مي‌باشد مقدمه تفصيلي مترجم به سال ۱۳۷۱ برمي‌گردد و مقدمه کوتاهتر به سال ۱۳۷۱ بر مي‌گردد و تا آنجا كه نگارنده بررسي نمود توضيحي درباره اين فاصله زماني در كتاب نيامده است.

۳- بجا بود در اين مقدمه، بخشي از كتاب هم به تحليل و بررسي ابعاد مختلف شخصيت لوئي ماسينيون اختصاص مي‌يافت.

۴- مناسب مي‌بود در پايان كتاب و جهت استفاده بهتر از آن فهرستي از اعلام و اماكن و آيات و... وجود مي‌داشت.

اختصاص دارد.

. پايان ص6.

. پايان ص7.

. پايان ص8.

 

 
|+|  |
 جبرگرایی /ارزیابی دیدگاه ها

-

 

                               ایران در سه گانه ی فرمان آرا

                                                                 نوشته :

                                              شیوا منتظری


 " این گزارش به عنوان بخشی از کار تحقیق در بهار 1387 به کلاس مباحث ویژه ناصرفکوهی در کارشناسی ارشد ایران شناسی بنیاد ایران شناسی ارائه شده است"

                                         **********

 

                                                      جبرگرایی

همانگونه که می دانیم جبرگرایی در جهان بینی، فرهنگ، فلسفه، ادبیات و متون مذهبی این سرزمین به وفور یافت می شود.
سعدی چنین می گوید:
 شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی       نا کس به تربیت نشود ای حکیم کس
در جای دیگر چنین می گوید:
             زمین شوره سنبل بر نیارد              در او تخم و عمل ضایع مگردان
حافظ نیزدر ابیات زیر اعتقاد خود به جبر و تقدیر را به اثبات می رساند:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ                 تو در طریق ادب باش گو گناه من است
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ           تقدیر چنین بود چه کردی که بهشتی
حافظ مکن ملالت رندان که در ازل ما را        خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد
در قرآن نیز آیاتی با این مضامین بسیار است:
الله یهدی من یشاء و یضل من یشاء(فاطر،8): خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند و هر کس را بخواهد گمراه می کند.
و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیره من أمرهم...(أحزاب،36): هیچ مرد و زن مومنی را نرسد که چون خدا و رسولش در کاری حکم کنند، آن ها را در آن کارشان اختیاری باشد.
و لو شئنا لأتینا کلّ نفس هداها و لکن حقّ القول منّی لأملأنّ جهنّم من الجنّه و الناس أجمعین(سجده،13): و اگر می خواستیم به هر کس هدایتش را می دادیم لکن سخن و وعده ی من حق است که دوزخ را از جنیان و انسان ها پر سازم.
ولی این جبرگرایی ریشه در هزاره های بسیار کهن تر دارد. دکتر «محمود رضا افتخارزاده» در کتاب «ایران آیین و فرهنگ»پیرامون جهان بینی ایران در کیش زرتشت به یسنا، یشتها، و وندیداد استناد می کند و چنین می گوید:
انسان مانند همه پدیده های نیک در نشأت اولی پدیده ای اهورایی و دارای فروهر جاودانی است که گوهر وجودش را تشکیل می دهد. از این رو دارای روح وسرشتی آیینی است و مانند همه ی پدیده ها ی نیک در معرض یورش اهریمن و گرایش به او قرار دارد . انسان به خودی خود در این فضا معلق و شناور است.گرایش او به فضای اهورایی یا اهریمنی به تقدیر او بستگی دارد تا تقدیرش چه باشد . اگرپاک نژاد (سرشت) باشد به گونه ای قهری و جبری به فضای اهورایی رانده یا کشانده می شود و اگر تیره نژاد با شد به گونه ی جبری در فضای اهریمنی قرار خواهد گرفت . در ورود به فضای اهورایی باز در معرض یورش بی امان اهریمن و کارگزاران او که دیوها وپری ها باشند قرار دارد. مسئولیت و جهت گیری انسان از همین جا آغاز می شود.(افتخارزاده301:1377)
وی در جای دیگر چنین ادامه می دهد:
عرصه ی هستی و گستره ی پدیده ها صحنه ی کارزار ایزدان و دیوان است، انسان بیش از هر پدیده ی دیگری آسیب پذیر است و اینجا زمینه ی ظهور خوش بینی، بدبینی و بخت و اقبال است، در این فضا تقدیر است که حاکم است و انسان مانند هر پدیده ی دیگر، تسلیم سرنوشت مقدر خویش ، راضی به قضای مقدر که با خشنودی سلسله مراتب موضوع روح و عناصر مقدس آیینی، تومار تقدیر گشوده شود، تا بخت و اقبال چه باشد و در کدام جایگاه انسانی و طبقه ی اجتماعی قرار گرفته باشد، اما در هر جا و هر کجا که باشد به آن راضی است ، به آینده امیدوار است ، می داند که در پایان زمان و جهان کرانمند به آرزوها و آرمان هایش خواهد رسید. کامیابی آینده حرمان حال را توجیه و او را بردبار می سازد. این آرزو ها و آرمان ها در محدوده ی همان جایگاه انسانی و طبقه ی اجتماعی که به آن وابسته است خلاصه می شود، هرگز به فکر پای از گلیم خویش بیرون نهادن نیست. می داند که اگر چنین بیندیشد خلاف تقدیر است.(افتخار زاده1377: 302 و 303)
اما در سه گانه ی «فرمان آرا» نیز مسئله ای که به صورت زیر پوستی جریان دارد، جبر و تقدیر است. اگر در «خانه ای روی آب» با پزشکی زن باره و مستأصل مواجهیم می دانیم که وی با همه ی خصایصش محصول طبیعی خانواده و جامعه ای است که در آن رشد کرده، پدری فاسد و هرزه، جامعه ای سیاه و از داخل پوسیده محصول طبیعی اش باید همین موجود باشد و هموست که بی هیچ بحثی و یا انکاری اشتباهات خود را می پذیرد، پذیرفتنی که می داند جز چیزی که هست نمی تواند بود. در «یک بوس کوچولو» از «سعدی» که به گفته ی همسرش هنگامی که مردم ایران خون دل می خوردند، کنار دریاچه ی ژنو ویسکی می خورد نه تنها متنفر نیستیم بلکه با او احساس همدردی می کنیم. می دانیم که او را نیز حوادث زمان و خلقیات ذاتی خاصش بدین جا کشانیده است. او نیز با خود و دیگران صادق است و هیچ یک از اتهامات وارده را رد نمی کند. شاید همین جبرگرایی باشد که اشتباهات آنان را توجیه می کند و سرانجام آنان را به رستگاری می رساند. در «بوی کافور عطر یاس» هم با کارگردانی مواجهیم که خود را به دست تقدیر سپرده و تلاشی برای جنگیدن با آن نمی کند. هموست که تنها برای رفع تکلیف نزد پزشک می رود و باز هم خود اوست که نسخه های پزشک را پاره می کند و این چنین خود را به دست مرگ می سپارد. جالب اینکه این خود را به دست تقدیر سپردن در ظاهر و حرکات و حالات شخصیت های فیلم نیز نمایان است. چهره ی سرد و خنثای «فرجامی» را به یاد آوریم آن هنگام که دهشتناکترین تصاویر قرون وسطایی را از تلویزیون می نگرد، صحنه هایی که مثله شدن هواداران رئیس جمهور سیرآلئون را به تصویر می کشد ولی او چونان مرده ای بی جان به کاناپه تکیه داده و بی هیچ واکنشی به صفحه ی نمایشگر خیره شده است.
در «خانه ای روی آب» پیرزنی با چهره ی سرد و بی تفاوت به گونه ای نمادین سرسختانه مشغول بافتن سرنوشت انسان هاست، پیرزنی که می تواند نمادی از روزگار باشد. در «یک بوس کوچولو» با « شبلی» مواجهیم، نویسنده ای که با داستان هایش شخصیت های جدیدی خلق می کند و حتی زندگی آن ها آنگونه که "شبلی" نوشته است در جهان برزخ مانندی تحقق می یابد و سرانجام در «بوی کافور عطر یاس» مراسم تدفین « فرجامی» را داریم که نه توسط خود او و نه آنطور که خود می خواهد بلکه توسط شخص و یا شیء دیگری بدون دخالت او کارگردانی می شود. این ها همگی مسائلی است که نقش اراده و اختیار انسان را به حداقل ممکن می رساند....

|+|  |
 بررسی و نقد کتاب:اسلام و ایران ، مذهب و ملیت ایرانی
  یادآوری!

خواننده بداند که کتاب اسلام وایران،مذهب و ملیت ایرانی جلد دوم از مجموعه کتاب های ایران شناسی بود که بنا به ضرورتی که احساس می شد نوشته شد. مجموعه ی کتاب های ایران شناسی در دهه ی شصت و هفتاد خورشیدی تحقیق و تالیف شد و در سال ۱۳۷۷ خورشیدی به چاپ رسید.چنین پیداست که کتاب اسلام وایران در تیرماه۱۳۷۸ خورشیدی(ده سال پیش) مورد بررسی و نقد قرار گرفته است . از آنجا که بنا بر نقد اندیشه ها و نوشته هایم دارم سزد که نخست آنچه دیگران دریافته و نقد کرده اند از نظر بگذرد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|  |
 
 
بالا